تبليغاتX
پر سفيد

پر سفيد

زندگي مشترك 18

آهنگ نگـــــــاه تو شد زمزمه رو لبها  / ای عشـــــق بخون با من تو خلوت این شبها

تو ساحل آرومی / من موج پریشونم                راز دل دریا رو / می دونی و می دونم

من عطر خوش عشق و / از باغ تو بوییدم          اون یاس بهاری رو از شاخه تو چیدم

 

يه دوست خانوادگي داشتيم كه توي شركت.... مدير واحد ... بود. وقتي من دانشجو بودم دورادور باهاش كار ميكردم. از طريق ايميل. در واقع پايه‌گذاري اساسي بود برام براي يادگيري خيلي از اصول و ريزه‌كاريهايي كه مرتبط با رشته تحصيليم بود و ....... واقعاً تجربه بود. .........

هيچي ديگه من دست به دامان اين مدير شدم كه اگر شركتتون نيرو ميخواد من يه نيروي خوب سراغ دارم. خدا وكيلي شانس آرش زد و يه مدت بعد مدير تماس گرفتند و گفتند كه واحد... يه نفر مرد با تخصص .. ميخواد. ولي حتما بايد فوق‌ليسانس داشته باشه. بالاخره خلاصه كنم كه من تلفن روي ميز اين مدير را سوزوندم از بس زنگ زدم و پيگيري كردم. اونم فهميده بود يه چيزايي هست كه من اينقدر دارم سنگ آرش را به سينه ميزنم. بنده خدا اونم حسابي اقتاده بود توي رودربايستي. يه وقتايي بهم ميگفت كه مهتاب جان تو واسه خودت اينقدر پيگيري نكردي ها. از كجا مطمئني كه اينهمه نيوري خوبي هست و .....؟؟؟؟

واقعا فكر ميكنيد اين ميون خود آرش چقدر پيگيري ميكرد؟ هان؟؟

 

اينها يك طرف از اون ور هم اون روز بله برون آقاي داماد كار نداشت و جالب اينكه كسي كوچكترين توجهي هم نكرد!!! شما ديگه خودتون ميتونيد تصور كنيد چقدر جو متشنج بود........

 

اوايل ارديبهشت ماه آرش اومد تهران و مصاحبه و دوباره رفت ... واسه كاراي دفاع و بقيه درسهاش. دوباره من مدام پيگيري كردم و نتيجه مصاحبه چي شد و .... بالاخره گفتند كه يه دوره سه ماهه آزمايش بياد تا فوق ليسانسش را بگيره .....چقدر خوشحال شدم. قرار شد آرش از خرداد ماه مشغول بشه و .....

منم كه خدمتتون عرض كردم. از صبح كار و بعدش خريد و بعدشم مامنم و بعدشم دنبال خونه!!

 

خيلي برام سخت بود. از وقتي من دنيا اومدم بابام خودش صاحبخونه بوده و من هيچ تجربه و در واقع هيچ تصوري از مستآجري و از اون بدتر هيچ علمي از نكات ريزي كه در مورد خونه بايد بهش توجه كرد نداشتم. فقط توي چت كردنهامون از آرش پرسيده بودم كه چقدر ميتونه بابت پول رهن خونه بده و اونم همينطوري گفته بود نميدونم. بايد يه حساب كتاب بكنم ببينم چقدر برام ميمونه و حالا هرچي پول اجاره بيشتر بهتر!!

فكر كن.

همون بزرگ فاميل بنده خدا يه وقتايي بعد از ظهرها با خانمش ميومدند همراه من واسه اتخاب خونه. اصلا مغزم كار نميكرد كه كجا بايد بگردم. برم شرق؟ غرب؟ مركز؟ اصلا كجا برم؟؟؟

هر روز عصر يه طرف شهر بودم. روزها هم با آرش چت ميكردم و گزارش ميدادم. چقدر كه من ... بودم. (فحش دادن آزاده راحت باشيد)

حدود دو ماه همينطوري سر شد تا بالاخره آرش خان تشريف فرما شد. كارش جور شد و اونم از صبح ميرفت سر كار. وضع مامانم بهتر شده بود ولي دل و دماغ نداشت. اصلا خوشحال نبود. توي همين گير و دار يه مشكل ديگه پيش اومد و مامان و بابام مجبور شدند يك ماهي برن سفر. هيچي ديگه

گل بود به سبزه هم آراسته شد............

دقيق يادمه يه روز با آرش رفته بوديم سهروردي. همينطور تا اون پايين رفتيم تا سر بهار. يه پارك فينگيلي اونجا هست. دو تا شير كاكائو خريديدم و روي يه نيمكت نشستيم (الان دقيق يادمه كدوم نيمكت بود). يه كاغذ از كيف آرش در آورديم و ليست نوشتيم.

در واقع اونجا آرش گفت كه واسه خريد و خرج و رهن و غيره و ذلك فقط بايد روي خودمون حساب كنيم و باباش هيچ كمكي نخواهد كرد!!! البته اينو هم مستقيم نگفت. گفت بابام گفتند كه حالا شما خريداتون را بكنيد من بعداً به حسابت پول ميريزم (اين بعداً‌هم هرگز نيامد و آرش ميدونست كه نخواهد آمد) . خلاصه اينكه روي اون كاغذ يادداشت كرديم كه كل پس انداز من چقدره و چقدر هم مال آرشه.

بعد يه ليست از خريدها نوشتيم. بعد موجوديمون را بين همه چيز تقسيم كرديم. در واقع براي خريد هر چيزي يه سقف گذاشتيم. مثلا سرويس پونصد هزار تومن و ......

اين شد برنامه ما واسه خريد. پيش خودم هم عهد كردم نذارم مامان و بابام چيزي بفهمند و ......

 

با تقسيم بندي كه كرديم فقط دو تومن موند برامون كه بتونيم رهن خونه بديم. خوب بد نبود (البته واسه اون موقع)

همه چي قاطي بود. دست تنها. خريد و كار و خونه. بعد ديديم داريم وقت كم مياريم. اين شد كه تقسيم كار كرديم. آرش ميرفت دنبال خونه و منم خريد. يادمه لباس عروس را خودم تنهايي رفتم پيش خياط. از توي اينترنت چند مدل كه دوست داشتم پيدا كردم. پرينت گرفتم و تركيبي از همه را سفارش دادم. چقدر اون شب گريه كردم. يادم ميومد كه چند ماه پيش واسه عروسي دختر خاله‌ام، خاله و مامان من و حتي خود من قشون كشي كرديم رفتيم خياطي. يادمه چقدر اون روز همه خنديدند و چه جوي بود. ولي من خودم از سر كار برگشته، خسته و تنها توي خياطي لخت روي اون سكو وايساده بودم و خياط اندازه‌هامو ميگرفت و سفارش ميداد كه دفعه ديگه كفشت را هم حتما بيار و اينو بيار و اونو بيار و ......چقدر دلم واسه تنهاييم سوخت. چقدر بهاي عاشق شدنم زياد بود............

آينه شمعدان را رفتيم با آرش ديديم ولي پشت مغازه بسته. در واقع توي خيابون .... قصد كرديم كه همون شب آينه شمعدان بخريم. اولين مغازه‌اي كه رسيديم يه مدل انتخاب كرديم ولي چون دير وقت شده بود و تعطيل كرده بودند قرار شد من فرداش تنهايي برم واسه خريد آينه شمعدان!!!! اون مدلي كه ما پشت ويترين ديده بود را انگاري صبحش اومده بودند خريده بودند!!! فكر كن!! هيچي ديگه يه چيز ديگه انتخاب كردم و تلفني واسه آرش توضيح دادم كه چطور هست و بالاخره خريدمش!!! چقدر اذيت شدم تا تونستم با كمك شاگرد مغازه بذارمشون توي آژانس.........(آدم ياد فيلمهاي .... ميفته)

بالاخره آرش يه جا را پيدا كرد. دقيقا شمال غرب غرب تهران!!! چقدر خوشحال شدم وقتي بالاخره با پولمون يه جا پيدا شد ولي حقوق يكيمون فيكس بايد بايت اجاره ميداديم. محل كار من كجا بود؟ نزديك برج سفيد!!!! آرش هم شريعتي بود!!! (آره خودم ميدونم خيلي نزديك به محل كارمون خونه پيدا كرديم)

 

ديگه وقت نبود. رفتيم قرارداد ببنديم. رفتيم توي بنگاه اينقدر نشستيييييييييييييم ولي صاحبخونه نيومد. بنگاهي زنگ زد بهش. چقدر از من و آرش تعريف كرد و هندونه گذاشت زير بغلمون. مردك الاغغغغغغغغ انگار صد سال بود ما را ميشناسه. صاحبخونه گفته بود كه من نميام بنگاه. خودتون بياييد اينجا!!

من و آرش هم پا شديم رفتيم. (آخ كه چقدر بي‌تجربه و خنگ بوديم)

يه خونه سه طبقه. طبقه وسط صاحبخونه مينشت، پايين را ميخواست به ما اجاره بده...........

 

ادامه دارد....

 

 

پ.ن. درد دارم. مهمان عزيزم اومده عين يه قومبولي خوشگل دقيقاً از .... قلمبه زده بيرون. هر روز زير دوش كلي نازش ميكنم و براش خط و نشون ميكشم. اينقدر حال ميده وقتي دعواش ميكنم. بعدشم ميگم حالا كه سرت را انداختي پايين و بدون دعوت اومدي انتظار نداشته باشه دو دستمالي برات برقصم. اين رفتارهاي ضد و نقيضم باهاش باعث ميشه چل بشه بذاره بره. داروهام هم قطع كردم. بله دقيقا سر خود. اين چند روزه گلاب به روتون همش ... بودم. جاده‌اش را آسفالت كردم بد رقممممممممم. نميدونم معده و روده‌هام دلشون واسه قرصها تنگ شده بود يا مهمون عزيزم داره به خونه معده و روده‌ام هم ميره. فكر كن!! اينم شانس واله. ولي من ميتونم. يادتونه كه قول دادم

 

+ نوشته شده در  ساعت 8  توسط مهتاب  | 

زندگی مشترک 17

آهای مهتاب پاورچین / پاورچین سایه برچین
درگل خونه بازه / عزیزم خواب نازه

...........

بگو مهتاب تو آروم تر گذر کن/ صدای پای تو بیدارش نسازه

 

اره من دوباره طرف آرش را گرفتم. ميدونيد توي اون موقع با اون همه اختلافاتي كه دو تا خونواده با هم داشتند بحث مهريه فقط يه چيز شده بود واسه جنگ. خيلي بد موقعيتي بود. من كلي با بزرگ فاميلمون حرف زدم و ازش خواهش كردم كه بابام را راضي كنه. و در نهايت باز هم مامان و بابام كنار اومدن.

بعد يه مدت كه داشتيم با آرش برنامه‌ريزي ميكرديم كه قضيه را جدي بكنيم و قرارهاي اوليه را بذاريم، متأسفانه خواهر ف ف با خانواده‌اش توي يه سفر تصادف كردند. ...براي اينكه بعدها بايد در مورد اين  ف ف (خانم برادر آرش. همون كه اومد در خونمون دوربين گرفت. يادتونه كه) بيشترحرف بزنيم لازمه يه سري چيزها را شما بدونيد.

جونم واستون بگه كه اين ف ف خانوم پنج تا خواهر و يك عدد برادر بودند. حالا چرا بودند؟ براي اينكه برادر جوون ف ف همون اوايلي كه بحث من و آرش داشت جدي ميشد يك دفعه سكته كرد و فوت شد. در واقع يكي از دلايلي كه يك بار آمدن خانواده آرش اينها خونه ما به هم خورد همين مسأله بود.

اين سري هم كه من و آرش داشتيم هماهنگي ميكرديم دو تا از خواهرهاي ف ف با هم رفته بودند بندرعباس (دو ماشينه) كه ماشين جلويي كنترل از دستش در ميره و چپ ميكنه!! فكر كن.

مسافرين ماشين عقب تمام شاهد اين حادثه بودند. توي ماشين جلويي شوهر خواهر و اون يكي خواهر و يك بچه از اون يه بچه از اين خواهر همگي فوت كردن!!! و شوهر اون بنده خدا كه زنده موند قطع نخاع شد!!

فكر كنيد

ف ف داغون شد. هنوزم كه يادم مياد دلم ريش ميشه. بساطي بود ها. خدا كنه هيچ وقت هرگز همچين اتفاقاتي حتي واسه دشمن آدم نيفته. خيلي وحشتناك بود.

بالاخره اين شد كه اصلا كلا قضيه ما سر پوشيده موند. تقريبا شش ماهي از اين قضيه گذشت. منم توي اين شش ماه وسط زمين و هوا بودم و جالبتر اينكه آرش جان هم انگار نه انگار. حتي يادآوري نميكرد كه ميخواستيم بياييم خونتون و نشد و ....

درگيريهاي من با خانواده‌ام سر بقيه خواستگارها و برنامه درسي خودم هم همچنان ادامه داشت.

بالاخره من به طور كامل از ... رخت بر بستم و برگشتم خونه. همينجا هم يه كار پيدا كردم. كار اونجا را هم استعفا دادم. رئيس دانشكده خيلي باهام حرف زد. ولي من واقعاً شرايط روحي خوبي هم نداشتم. وسط زمين و هوا موندن براي دو سال و جنگيدن همه جانبه آدم را خسته ميكنه. مامانم هم ديگه اجازه نميداد ... بمونم. پاشونو كرده بودند توي يه كفش كه "همش چشمم به اين در مونده تا تو بيايي. حالا هم بعد اينهمه سال ميخواهي همونجا بموني؟ من همش بايد فكر كنم با چي رفت؟ چي شد؟ تصادف كرد؟ سقوط كرد؟ و ...."

بالاخره برگشتم و خيلي هم سريع يه جا كار پيدا كردم.

بعد حدود شش ماه، آرش جان فرمودند كه ميخواهيم با خانواده بياييم منزلتون. به مامان و بابام گفتم. بابام هم جواب دادن كه قبلش به خودش بگو يه روز تنهايي بياد اينجا!!!!

به آرش گفتم و بالاخره يه تاريخ مشخص كرديم. هنوز هم تك تك ثانيه‌هاي اون بعد از ظهر را يادمه. دقيقا .... اسفند ماه بود. هوا هنوز يه نمه خنك بود. ساعت پنج بعد از ظهر. ترس بدي داشتم. حتي جرأت نميكردم پيش مامانم شفاعتش را بكنم چه رسه به بابام. .............

بالاخره ساعت پنج شد. آرش همون پوليور آبي رنگي كه خودم براش خريده بودم را كرده بود تنش. با همون شلواري كه با هم رفته بوديم خريد و من پسند كرده بودم وكلي هم ژيگولانس كرده بود و.....توي پذيرايي نشستند. من فقط يك بار اجازه پيدا كردم يه چايي ببرم. به نظرم بابام همچين بفهمي نفهمي داشت گربه را در حجله ميكشت بد رقم ها

وقتي هم كه رفت فقط بابام يه چيز گفتند "خودش پسر خوبيه. مو لاي درز تحقيقاتم نرفت. ولي تو با خونوادش مشكل خواهي داشت و ..."

فكر كن!! بابام تحقيق كرده بودند بدون اينكه من بفهمم. عجب زبل خاني ها

...................................

اون شب آرش فقط آخر شب بهم اس ام اس زد كه "همسر مهربونم خيلي دوستت دارم"

بچه پر رو. ولي خدا ميدونه كه من اون موقع با خوندن هزار باره اين اس ام اس چه حالي داشتم........

بالاخره واسه دوازده فروردين ماه قرار گذاشتيم تا خونوادش بيان خونمون. دقيقا دو سال و يازده ماه از اون دوازده ارديبهشتي كه با هم رفتيم توي پارك و براي اولين بار باهام دربره اين موضوع حرف زد گذشته بود. حدود سه سال!!!!

از آرش پرسيدم كه چند نفر هستين؟ جالب اينكه خودش نميدونست چند نفري ميخوان مشرف بشن منزل ما!!!

كوتاه اينكه خواهر بزرگه، خواهر كوچيكتره، برادر بزرگه و برادر كوچيكتره (همون كه زنش ف ف هست) همگي به اتفاق همسرانشون و صد البته حاج خانوم و حاج آقا تشريف آوردن. ف ف هم همچنان سياه پوشيده بود و عين يه برج زهر مار نشسته بود. (بعدها فهميدم كه فكر ميكرده پا قدم من بوده. فكر كن. حالا خوبه مثلا فوق ليسانس ... داره و تحصيل كرده هست و تدريس ميكنه با اين طرز فكر جيگرش)

چه حالي داشتم من. ترسسسسسسسسسس

به جان خودم بابام اينور نشسته بودند و حاج آقا اون طرف. ميشد از توي چشمهاشون خوند كه دو تايي منتظر هستن كوچكرتين جرقه‌اي جايي بزنه تا بپرن به هم. به همه چيز شباهت داشت غير از مجلس بله برون و....

(يادم نمياد كه بهتون گفته بودم كه باباي آرش به بابام چي گفته بودند كه همچين بابام داغ كرده بودن. ماشاله اينقدر زود زود آپ ميكنم خودم هم يادم ميره چي گفتم و چي نگفتم.)

بالاخره بعد دو ساعت از اينور اونور حرف زدند و طي چند جمله بيان شد كه اين دو تا خودشون بريدن، خودشون هم دوختند!!! مهريه هم كه گفتند اينقدر و ..... حالا هم يه تاريخ مشخص كنيد. ما هر دو طرف راضي هستيم به هر چي كه شماها بخواهيد!!!

يه تقويم دادند دست ما و گفتن ببينيد كي ميتونيد مرخصي بگيرد و كي درس آرش تمام ميشه!!! يه تاريخ هم مشخص كنيد!!! هيچي ديگه ما هم يه تاريخ مشخص كرديم و بقيه قبول كردند و صلوات فرستادند و زن داييم شيرين آوردند...........

تاريخش خيلي زود بود و من و آرش مجبور بوديم عين جت همه چي را رديف كينم. كامل هم معلوم بود كه در اين مسير تنهاي تنها هستيم.

درس آرش هنوز تموم نشده بود. در واقع هنوز دفاع نكرده بود و مجبور بود برگرده بره ... منم كه از صبح تا بعد از ظهر ميرفتم سر كار..........

توي همين هاگير واگير مامانم هم يه مشكل براشون پيدا شد. يه روز كه شركت بودم زنگ زدم خونه كه احوالي بپرسم ديدم كسي برنميداره. موبايل مامانم هم خاموش. مال بابام هم جواب نداد. زنگ زدم داداشم و گفتم مامان اومد؟ (منظورم اين بود كه اومده خونه) دادشم هم گفت نه هنوز توي ريكاوريه!! فكر كن

بعدش را درست يادم نيست...منگ بودم....بيمارستان و مامانم كه اونجوري شده بود.... همش يه كابوس بود........ مامانم يه دفعه مجبور شد يه جراحي سنگين بكنن. خيلي بد بود. ........يه خاله دارم كه مامانم هميشه عين يه چراغ جادو براش همه كار كرده. دقيقا توي اون برهه يادش اومده بود كه با ما قهر كنه!! مامانم با اون حالش توي خونه، من يه خط در ميون ميرفتم سر كار... از اون فاميل بزرگ و پر مدعا هيچ كس نميومد يه ليوان اب دستمون بده. از اون طرف تاريخي كه مشخص كرده بوديم و كارهاي عروسي.........

خودم تنهايي ميرفتم خريد. آرش هم كه نبود. روزها توي شركت گاهي با ارش چت ميكرديم. عصري گلوله ميرفتم خريد........ شبها هم تا ديروقت توي خونه كاراي خونه و رديف كردن بساطي كه توي خونه بود.

نميدونم بهتون گفتم كه آرش كار نداشت. فكر كن داماد كار هم نداشت .....

 

ادامه دارد............

 

 

پ.ن.: ديروز با مسي عزيزم كلي با هم لاو تركونديم. بهش گفتم كه فعلا با اون غده توي رينگ داريم به سر و كله هم ميزنيممممممم. فعلا در جنگم اساس. اما نه با دست خالي. بلكه با روحيه ليانشامپويي. يكي من ميزنم دو تا اون. فكر كن!! خيلي پر رو شده. همينجور درد ميكنه و چاق ميشه ولي من حاليش ميكنم با كي طرفه. اينجا به همتون قول ميدم كه من منم بشم يكي از اون آدمهايي كه سرطان را از رو برد. بدون شيمي درماني. بدون اين داروها و اين مسخره‌بازيها. ميدونم كه ميتونم اين كار را بكنم. شماها كه واقف هستين من هر كار بخوام بكنم بالاخره ميكنم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12  توسط مهتاب  | 

زندگي مشترك 16

از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد / تمام جستجوی دل سؤال بی جواب شد

نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه‌ها / خطوط نقش زندگی چو نقشه ای برآب شد

چه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ما / هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد...............

 

غش كرده بودم. از اين نيم مثقال انگشت همچين خون ميومد كه باور كردني نبود. هيچي ديگه همينطور باند پيچي كردمش و با كمك بچه ها وسايلم را برداشتم. آرش هم اومده بود دنبالم و حدود نيم ساعتي توي محوطه چرخ زده بود. حسابي معطل شده بود.............

وقتي بهش گفتم چي شد گير داد كه بايد بريم بيمارستان. هيچي ديگه. منو برداشت و رفتيم اورژانس بيمارستان ... حالا همچين از آسمون بارون ميباريد كه ........

توي اورژانس دست منو كه ديدن گفتن كار ما نيست!!! بايد بريد بيمارستان.... فكر كن!!! پزشك چي چيمون نيست!! اي خدا

آرش ديگه اينقدر پرپر زد و از اينور به اونور رفت و آمد تا يه غول دو متري را با خودش آورد و گفت اين دكتره!! دكتره اول اصول دين پرسيد كه دستت توي قوطي روغن چه ميكرد! چه ميكنيد. شما خانومها چرا ال چرا جيمبل. بعدشم كه اون پانسمان خوابگاهي را از دستم باز كرد كلي نق و نوق كه اين ردش ميمونه. اله بله!!

 خودم از ديدن اون انگشت نصفه نيمه حالم بد شد!!! منو خوابوندن روي تخت. آرش هم بالاي سرم. رنگش عين گچ سفيد شده بود. همش هم به دكتر ميگفت اينجور نكن دردش مياد، اونجور نكن!! بي حسي بزنيد!!! و....... تا اينكه دكتر برگشت به من گفت خانم اين همسرتون داره منو ديونه ميكنه

اين نيم مثقال انگشت پونزده تا بخيه خورد و تمام دستم را باند پيچي كردن. يه آمپول كزاز هم زدند و گفتن به سلامت. (شمارش هم از اينجا فهميدم كه آرش گير داده بود كه چند تا بخيه ميزنيد؟ چرا اينقدر اذيتش ميكنيد. درد داره!!!)

رفتيم ترمينال. حالا شما توجه داشته باشيد كه خاله پري هم مرا مورد الطاف خاص خود قرار داده بود و اصلا رمق در بدن بنده نمونده بود!!! رفتيم ترمينال و بالاخره به اتوبوس رسيديم!! اينقدر آرش نگران بود كه يادم رفته بود انگشتم اينجوريه

وسط راه يه جا براي شام نگه داشت. با آرش رفتيم شام خورديم. (گلاب به روتون) ميخواستم برم ..شويي. آرش هم گير داده بود كه باهات ميام!! با اين دستت ميخواهي چه بكني. بالاخره راضيش كردم كه خودم بلدم و لازم نيست جنابعالي تشريف بياوريد. رفتم ..شويي ولي موقع برگشت يه دفعه پهن شدم روي زمين!!

گفته بودم كه اون شب بارون ميباريد چه جور. حالا فكر كنيد من با مخ وسط يه چاله گل و شل فرود اومدم. به همين راحتي

واي به مصيبت بلند شدم. هه بدنم درد ميكرد. دستم كه وحشتناك درد گرفته بود. سر تا پا ( باور كنيد بدون اغرار، حتي موهام هم) گلي شده بودند. وقتي آرش منو ديد يكي دو ثانيه پيام به مغزش نميرسيد. همزمان اتوبوس بوق زد كه بدو بدو بيا كه رفيتم.

هيچي ديگه. من با اون هيبت رفتم توي اتوبوس. آرش كمكم كرد مانتو و كاپشنم را در آورد. كاپشن خودش ا هم كرد تن من. كلي هم باهام دعوا كرد. واي كه دعواهاش هم شيرين بود

خلاصه كنم كه صبح وقتي رسيدم با اون روپوش گلي، كاپشن گلي، شلواري كه مورد لطف خاله پري قرار گرفته بود و دست باندپيچي شده گلي و.... حالا توي اين هاگير واگير آرش اومده بود و واسه بابام توضيح ميداد كه چي شده و چه كرديم. بابام هم كم كم آمپر چسبوندن كه چرا با اين پسره رفتي بيمارستان و ...

 

عصر آرش بهم زنگ زد كه حالم را بپرسه و سر حرف را باز كرد كه مهتاب نظرت در مورد مهريه واقعاً‌ همون بود كه گفتي؟؟؟

حالا شما فكر كنيد كه يه مدت نسبتاً طولاني از اون بحث ما گذشته بود. يه دفعه برق اين پسره وصل شده بود و داشت در مورد مهريه سئوال ميكرد.

منم خيلي راحت گفتم كه " من كه بهت گفته بودم به چه نيتي اون مهريه را گفتم و ... چطور مگه؟ چيزي شده؟"

بالاخره كلي صغري كبري چيد و آسمون و زمين را به هم رسوند تا توضيح دادن كه باباشون فرمودند اين مبلغ خيييييييييييييييييلي زياده. اصلا از عهده ما برنمياد و...هر چي من توضيح دادم كه بابا كي ميخواد بگيره و غيره و ذالك و.. اصلا نميفهميد. همش ميگفت بابام گفته زياده. لابلاي حرفهاش هم يه بار از دهنش در رفت كه بابام گفته من بايد اين پول را آماده و بيكار داشته باشم كه هر وقت مهتاب خواست بره من راحت بتونم بهت قرض بدم .........

فكر كن.

اي خدا چقدر من ..............بودم

حالا اينو داشته باشيد كه

باباي آرش خان يه آدم بسيار، بسيار، بيسيار متمول هستند. البته من اينو اون زمان اصلاً ‌نميدونستم. اصلاً برام مهم نبود. بهم گفته بود كه باباش بازنشسته شركت .. هست و مامانش هم خانه‌دار. در مورد خواهر و برادرهاش هم يه كمكي توضيح داده بود. اون موقع اصلاً نميفهميديم (باور كنيد نميفهميديم و هر كس هم بهم ميگفت من توجيهش ميكردم كه اصلاً‌ خونواده مهم نيست. تو ميخواهي با خود پسره زندگي كني. حالا خونوادش هر جور ميخوان باشن. اصلاً ‌اختلاف فرهنگي بين خونواده‌ها مهم نيست. مهم اينه كه خود پسره اينجوري فكر نميكنه و ........چه اهميتي داره باباش همچين كرده... چه اهميتي داره مامانش اخلاقهاي اينجوري داره.... چه اهميتي داره خواهراش همچين چادر چاقچور ميكنن و .......)

مدت زمان زيادي از اين جريانات گذشته بود كه من فهميدم باباي ايشون يكي از ملاكان، كارخانه‌داران و باغ‌داران بزرگ ... هستند.

خدا شاهده من اونوقت اصلا و ابدا همچين چيزي را نميدونستم. اصلا به قيافش نميومد كه همچيييييين پسر حاجي باشه

واسه تحقيق هم يه قشقري به پا كردم. اصلاً توي كلم گچ كرده بودند. تنها تحقيقي كه گذاشتم بابام بكنن نتيجه‌اش اين بود كه خونواده مؤمن و محترمي هستند و وضع ماليشون هم خوبه. همين!

براي من همين كافي بود. من خودم ديگه حداقل سه سال آرش را ميشناختم.

يه بار هم مامان و بابام رفتند شهرشون و يك روز  نهار خونشون بودند. من اون موقع ... بودم. بعدها كه اومدم خونه مامانم برام گفتند كه :مهتاب. من مطمئنم تو با اين خونواده و فرهنگ نميتوني بسازي. خيلي با ما فرق دارند و .... خلاصه هر چي ديده بودند و شنيده بودند برام تعريف كردند.

ميدونيد من توي اون مدت فقط سرم را انداخته بودم پايين و چيك چيك اشك ميريختم. خيلي حالم بد شده بود. مامانم هر چي با محبت و هر چي از اختلافات بينمون بيشتر ميگفتند، من بيشتر ميسوختم ... ولي آخر سر مامانم گفتند كه باز هم هر چي خودت بخواهي من و بابات هم راضي هستيم........

 

خلاصه اينكه بحث مهريه به يك بحث اساسي تبديل شد. خيلي كار بيخ پيدا كرد. خونواده منم افتادند روي دنده لج!! اونها هم از اونور!! بساطي شده بود ها.

حدود يك ماه همينطور بازم وسط زمين و هوا مونديم. آرش خيلي منفعلانه عمل ميكرد. خلي ناراحت ميشدم ولي چه كنم كه عاشقش شده بودم. (هنوز هم نميدونم چرا. ميتونيد به راحتي هر چي فحش بلدين نثارم كنيد)

مدت زيادي گذشت تا بالاخره يه فكري به ذهن خودم رسيد. به آرش جان گفتم كه چون من روي اون عدده حساسم و خونواده تو هم روي مبلغ ميتونيم مثلا بگيم ... عدد شمش طلاي فلان گرمي. از نظر عددي اون چيزي كه من ميخوام ميشه و از نظر ارزش مالي هم اينقدر شمشها را كوچيك ميكنيم تا به عدد مورد قبول خونواده تو برسيم. آرش خيلي از اين فكر مبتكرانه استقبال كرد و آخرش هم بهم گفت كه "بهت قول ميدم بعد ازدواج برم بكنمش همون چيزي كه تو ميخواهي"

و اينجوري شد كه بنده ... دوباره جلوي خونواده خودم مقاومت كردم و به نفع آرش كنار رفتم..........

 

ادامه دارد.....

 

+ نوشته شده در  ساعت 8  توسط مهتاب  | 

زندگی مشترک 15

داشتم ميگفتم كه ف ف جان زنگ زده بود خونمون و تلويحاً فرموده بودند كه حاج آقا و حاج خانوم ميخوان بيان منزلتون. بالاخره مامانم هم گفته بودند كه بذاريد ببينم مهتاب كي برميگرده خونه و از اين حرفها. قرار بود كه زن داداشه دوباره تماس بگيره و تاريخ دقيق را با مامانم هماهنگ كنه.

از اون طرف، هنوز من و آرش .. بوديم. يه شب كه با آرش رفته بوديم بيرون، توي تاكسي از من پرسيد كه "نظرت در مورد مهريه چيه؟"

دقيق يادم نيست چه حرفهايي زدم كه نشون بدم در اين مورد خيلي روشنفكرانه فكر ميكنم. اخرش هم گفتم A تا سكه به نيت امام ... همين. آرش هم هيچي نگفت. در واقع هيچ مخالفتي نكرد. اينو داشته باشيد

 

از اون طرف قرار بود ف ف تماس بگيره خونمون، انگاري يادش رفته بود!!!!!!! يه مدت گذشت و ديدم كه هيچ خبري نشد. مامانم هم همش بهم ميگفتن كه اينهمه آدم آخه اين كي بود تو دست گذاشتي روش؟ باور كنيد روزي چند بار مقايسه ميكرد. قدرتي خدا توي اون دوره از در و ديوار خواستگار ميريخت. از فاميل و دوست و آشنا و همسايه. (انگاري با اومدن آرش بخت منم بد رقم باز شده بود ها)

يه مدتي كاراي متفرقه زياد پيش اومد و خود منم مخصوصاً سعي كردم ارتباطم را با آرش كم كنم. البته اعتراف ميكنم كه با يكي دو مورد هم رفتم حرف زدم. منطق ميگفت روي آرش براي ازدواج و زندگي مشترك فكر نكنم ولي اين دل ... يه چيز ديگه ميگفت. منم هر شب كلي با عكس آرش حرف ميزدم و دعواش ميكردم و تعريف ميكردم كه چي شده....

اين عكس در واقع اولين عكسي بود كه من از آرش داشتم. جريان گرفتن اين عكس هم مفصله: وقتي به اين نتيجه رسيدم كه دوستش دارم ديگه دلم ميخواست ازش يه عكس داشته باشم. يه روز با خودم دوربين بردم. ايده دادم كه بچه‌ها امروز دوربين آوردم. بياييد عكس بگيريم. جالب اينجاست كه آرش گير داده بود كه دوربين را بدين به من!! من آموزش ديدم و ميتونم يه عكس خوب بگيرم!! فكر كن

اصلا گيره شده بود سه پيچ. جالب اينجاست كه بقيه بچه‌ها اصلاً حتي پيشنهاد نميكردن كه اونها عكس بگيرن. بالاخره با كلي حيله و نيرنگ تونستم يه بار دوربين را از دستش بگيرم. مارمولك نميرفت بشينه (نزديك بود حرف بد بزنم ها) همينطور وايساده بود كنار من و مثلاً داشت ميگفت كادربندي را همچين كن، همچون كن

نميرفت كنار بقيه!! آخخخخخخخخخ كه دقم را در آورد تا تونستم يه عكس ازش بگيرم. اين اولين عكس بود. وقتي ظاهرش كردم شد چهارمين عكس توي آلبوم كوچيك من. گذاشتمش عكس چهارم كه خيلي هم جلب توجه نكنه. آلبوم كوچكي بود كه گذاشته بودمش زير تشك تختم!!! شبها موقع خواب يه شب به خير بهش ميگفتم. خيلي جالبه كه حتي از توي عكس هم نميتونستم زل بزنم بهش!! فكر ميكردم داره نگام ميكنه و ميفهمه!! نميفهميدم چطور بعضي‌ها عكس لاوشون را ميبوسن. من اصلاً نميتونستم حتي بهش مثل آدم نگاه كنم!

زيادي ... بودم نه؟؟

راستي توي پرانتز اينم بهتون بگم كه آرش اصلاً خوش قيافه نيست. يه وقت فكر نكنيد خيلي يوسف بوده و قد خيلي بلند و هيكل آرلوندي داره. نه اصلاً و ابداً از اين خبرها نيست. ولي من عاشق تك تك سلولهاش بودم. خوب بابام جان ميگن كه علف بايد به دهن بزي شيرين بياد ديگه......

 

خوب داشتم ميگفتم كه:

يه روز يه خورده ديرتر رفتم دانشكده. مخصوصاً ها. ميخواستم ببينم اگر من دير برم يا زود برم براش فرقي ميكنه يا نه!! سه بار زنگ زده بود روي موبايلم! منم توي سرويس بودم اصلاً ‌نشنيدم. بالاخره وقتي صداي گوشيمو شنيدم و برداشتم اونور شاكي بود كه واي چرا گوشي را بر نميداري؟ چي شده؟ چرا دانشكده نيومدي؟ (توي دلم قند آب شد ها). خونسرديمو حفظ كردم و خيلي شيك گفتم كه خوابم ميومد امروز گفتم ديرتر بيام. در ضمن دانشكده بيام چكار؟ من كار زيادي ندارم!! (يو ها ها ها)

اينقدر عصبي و نگران شده بود. كلي كيف كردم

رسيدم دانشكده، ديدم توي اتاق بچه‌هاي ارشد نشسته و داشت با يكي از خانمها حرف ميزد. خيلي معمولي با من سلام عليك كرد!!! منم رفتم سراغ كار خودم. شايد يه نيم ساعتي گذشته بود كه يه لحظه ديدم يه حلقه دستشه! دست چپش. دقيقا! توي انگشت حلقه! اصلاً نميدونستم بايد چه بكنم!

ميدونيد چه كردم؟ هيچي. من هيچ كاري نكردم و اصلاً به روي خودم نياوردم و اصل و ابداً‌ هم نپرسيدم كه اين چيه. فقط دلم ميخواست خوب نگاه كنم ببينم اين چيه توي انگشتش. طلاست؟ بدله؟ چيه. متأسفانه از اونجايي كه اصلاً به طلا علاقه ندارم توي اين چيزا و شناخت اين چيزا خنگ هم هستم. اصلا نميتونستم بفهمم كه بدله يا طلاست. اصلا حلقه است يا انگشتر و دلم هم نميخواست ببينه كه من دارم با دقت به دستش نگاه ميكنم. شانس من اون روز اينقدر اتاق شلوغ بود و همه زودتر از من اومده بودن كه من نميتونستم از حرفهاي رد و بدل احتمالي بفهمم چي شده. فقط فهميدم كه توي اون مدتي كه من نبودم آقا آرش شيريني داده بوده!

يه چيز جالب ديگه هم فهميدم و اون اينكه يكي از ديگه از دخترها (سارا مثلاً) كه يه خورده زيادي (ضايع) دنبال آرش بوده قراره نهار بده!!

گيج ويج ميزدم. نزديك دو هفته دانشكده نرفته بودم و نميفهميدم چي به چيه. اصلاً به روي خودم نياوردم..... فقط دلم ميخواست ازش بپرسم واسه چي به من زنگ زده و اونقدر نگران بوده؟ ميخواسته زودتر بيام حلقه را ببينم؟ چكارم داشته؟ همينجور گذشت تا ظهر كه ديديم به به

به به

مامان سارا يه قابلمه بزرگ غذا با مخلفات برداشته آورده دانشكده!! همچين با آرش گرم گرفتن!!...........من همينطور حرص ميخوردم، گيج بودم ولي نيشم باز بود و همچنان سكوت كرده بودم........ بعد نهار شيك رفتم خوابگاه. فكر ميكنيد دوباره نشستم عر زدم؟؟ نه اصلاً عر نزدم. فقط ان بار اين آهنگ داريوش را گوش كردم كه

"عشــــق، به شكل پرواز پرنده است              عشــــق خواب يه آهوي رمنــــده است

مــــــن زائـــــري تشــــنه زير بـــــاران              عشق چشمه آبي اما كشنـــــده است

مــــــن ميميــــرم از اين آب مسـموم              اما اونكه مرده از عشق تا قيامت هر لحظه زنده است....."

حالم خراب بود ها ولي نميدونم چرا اينو گوش ميكردم آروم ميگرفتم. شكر خدا آخر هفته هم آقا آرش سر كلاسهاشون تشريف نياوردن (گفته بودم بهتون كه با هم يه جا تدريس ميكرديم) من مجبور شدم هم كلاسهاي خودم را برم و هم كلاسهاي آقا را. فرمودند كه بايد برم خونمون. حال مامانم خيلي خوب نيست.

رفت ... ولي دريغ از يه زنگ. دو روز اول هيچ خبري ازش نبود. من احمق روز سوم بهش زنگ زدم كه مثلا حال مامانش را بپرسم. خيلي شنگولانه جواب داد كه آره مامانم بهترن. تنها بوده و يه خورده در مورد بيماري مادرش بيشتر توضيح داد. گفته بودم واستون كه مامان آرش افسردگي مزمن داره و هر مدت يه بار عود ميكنه. سالهاست تحت نظره و قرص و دارو هم ميخوره. متأسفانه گاهي بيماري اينقدر شدت ميگيره كه دكتر دوز داروها را بالا ميبره و مامان آرش بيشتر روز خوابه و يا گريه ميكنه!! (البته اينو من بعدها فهميدم)

آرش برگشت. دو سه هفته بعدش من ميخواستم بيام خونه. آرش هم ميخواست بياد. بليط هواپيما گيرمون نيومد. مجبور شديم بليط اتوبوس بگيريم. باز مثل سابق من رفتم دنبال بليط و دو تا صندلي كنار هم گرفتم......

آرش انگار نه انگار كه اون انگشتر كذايي توي دستشه. يه وقتايي ميكرد دست راستش يه وقتهايي هم دست چپ و من همچنان ازش نپرسيدم كه اين چيه!!!

اون شب كه قرار بود بريم گفت ساعت هفت ميام در خوابگاه دنبالت!! يك بارون وحشتناكي ميومد. همه جا را آب برداشته بود. خاله پري منم همون روز عصر اومد. درد داشتم و حالم بد بود. ميخواستم واسه توي راه سوسيس سرخ كنم. دست كردم توي قوطي روغن. يه لحظه يه سوزشي روي انگشتم حس كردم. وقتي دستم را از توي قوطي در آوردم ناخودآگاه دستم را جمع كردم. ديدم استخوان انگشت اشارم زد بيرون. بدجور انگشتم بريده بود. همينجور خون سر كرد روي رخت و لباسم. هيچ كس توي اتاق نبود. در اتاق را باز كردم. يكي از بچه ها توي راهرو داشت راه ميرفت. صداش كردم و ديگه هيچ نفهميدم............

 

 

پ.ن. ۱: من شرمندم كه اينقدر دير به دير آپ ميكنم. شرمنده

پ.ن.۲: عوض اينكه اينقدر بگين برو .....درماني يه خورده انرژي بفرسيت. اساسمن اصلاً دكتر جماعت را قبول ندارم. ميگين نه؟ ت قبر آ آ

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 11  توسط مهتاب  | 

زندگي مشترك 14

وقتي ديدمش اونجوري داره با كت و شلوار مياد تا يك پنج ثانيه‌اي پيام به مغزم نميرسيد! بچه‌ها هم يواشكي منو نگاه ميكردن. اوه كه چه اوضاعي بود................

رفتم اتاق كنفرانس. همه دوستهام اومده بودند. آرش خان هم اينور بدو و اونور بدو. قشنگ همه چي را مديريت ميكرد. يه سري نيروي كمكي هم آورده بود واسه پذيرايي!! شكر خدا دفاع كردم و تموم شد و از پس همه اون سئوالهاي بي‌ربط و با ربط بعديش در اومدم. بعد جلسه هم دوست صميمي بهم گير داد كه مهتاب وايسا ميخوام ازت عكس بگيرم. به آرش هم گير داد كه وايسا كنارش!!!

هيچي ديگه. آرش خان، در قالب يه داماد شيك و با صورت گل‌انداخته، كنار بنده وايساد. بنده هم يه دسته گل بزرگ در دست با نيش باز وايسادم و عكس گرفتيمممممم. اولين عكس دو نفره. آخيييييييي (اين عكس هم الان توي همون مجموعه كه گفتم هست).

بعد جلسه يه جعبه شيريني برداشتم و اينور اونور و كتابخونه و مركز كامپيوتر و .. رفتم. آقا آرش هم با اون تيپش راه افتاد دنبال من!! هر جا ميرفتيم بهمون تبريك ميگفتن!!! و بعضيها هم شوكه بودن كه "واه شما كي عقد كردين؟؟" خانم ... شما هم؟؟؟؟

بالاخره اينجوري بود كه تقريباً همه بچه‌ها كه هيچ، كل دانشكده خبردار شدند. هنوز كه هنوزه نتونستم بفهمم چرا يه دفعه همچين كرد!!! يه آدم خجالتي كه خيلي هم تأكيد داشت كسي نفهمه و از اين حرفها يه دفعه اونجوري كرد!!!! امان از دست اين خل‌بازيهاي پسرها ..........

 

بعد دفاع يه رستوران خيلي شيك و پيك آرش را به يه شام دو نفره عشقولانه دعوت كردم.

اعصابم خيلي راحت شده بود. مقاله‌ام را مينوشتم، سر كار ميرفتم و عشقولانه هم داشتم. خيلي شيك و راحت. توي اون دوره خواستگارهاي زيادي داشتم كه نميدونم چطوري از در و ديوار ميريختن ولي من همچين اساس ميپيچوندمشون ها. اساسسسسسسسسس. اونهايي هم كه گير ميدادن نهايتش يكي دو جلسه باهاشون حرف ميزدم، حرفهاي چرت و پرت ميزدم كه به عقل من شك ميكردن و .... يوهووووووووو 

(الان كه عقلم ميرسه به اين نتيجه رسيدم كه عجب....... بگذريم)

 تا ....

يه بعد از ظهر تماس گرفتم خونه. داشتم با مامانم حرف ميزدم كه گفت امروز بعد از ظهر خواستگار مياد!!! منم دوباره زدم به دنده لوده بازي. ولي مامانم گفتن كه اين خواستگاره واسه تو نيست و واسه خواهرته!!! خانم ... كه از دوستهاي خانوادگي ما بودن و از دبيرستان دوست و همكلاسي مامانم بودن، خواهرم را واسه پسر بزرگش كانديد كرده بود.

يه حس خاص بهم دست داد. خوشحالي همراه با نگراني. شايد باورتون نشه ولي خيلي سريع اتفاق افتاد. سعيد  (حواستگار خواهرم) خيلي خيلي هول و عاشق بود. خانواده‌ها هم راضي بودن و همديگه را كامل ميشناختن و .... خيلي سريع برنامه نامزدي گذاشتن. باورم نميشد. چه حس خاصي بود. خوشحالي زياد (مخصوصاً كه خانواده سعيد را كامل ميشناختيم و انصافاً‌خود سعيد هم پسر خوبي بود) خواهرم كه از من كوچكتر بود و من هميشه يه حس مادرانه بهش داشتم يه دفعه قرار شد نامزد كنه!!! و من كه از اون بزرگتر بودم دنبال يه عشق بي‌فرجام........

راستش اصلاً و ابداً‌ واسه خودم مهم نبود كه حالا كه اون كوچيكتره داره اول ازدواج ميكنه و در واقع به تنها چيزي كه اهميت نميدادم اين خاله‌بازيهاي مسخره بود. من خودم به اين نتيجه رسيده بودم كه آرش اولين كسيه كه من اين حس خاص را بهش دارم و اگر به هيچ جا نرسيم، من خيلي شيك ميرفتم دنبال زندگي خودم. برنامه‌هاي خودم را داشتم و اينقدر محكم بودم كه نخوام دپرس بشم و از اين قرتي بازيها در بيارم. ولي

وقتي اومدم خونه و ديدم همه دارن واسه جشن نامزدي اماده ميشن، و از اون بدتر همه ميگفتن مهتاب خانوم انشاله نوبت شما!!! مهتاب خانوم بياييم واست فلان كار كنيم، بسان كار كنيم رواني ميشدم ها. نه ميتونستم بگم من توي فكر اين چيزا نيستم و نه ميتونستم كار ديگه بكنم. فقط با نيش باز ميگفتم همگي بگين انشاله مهتاب هم همين خبط زندگيشو بكنه!!!

مامان و بابام هم يه جلسه باهام مفصل حرف زدند كه " ببين مهتاب جان ما هيچ اصراري نداريم كه تو ازدواج كني. بعدشم چون اين موقعيت واسه خواهرت پيش اومده، اگر تو فكر ميكني يه صدم درصد هم روي روحيه تو اثر ميذاره ما صبر ميكنيم!! خدا شاهده ما دلمون ميخواد تو درس بخوني و هميشه پيش خودمون بموني!! خواهرت ازدواج كنه، واسه داداشتم يه زن ميگيريم ولي تو هميشه پيش خودمون بمون!!! (رابطه من و مامان بابام يه رابطه خاصه. همه ميگن من مامان بابام هستم) و ...."

نميدونم ميتونيد حس كنيد من چي ميگم؟ از دست خودم و از دست آرش حسابي دلخور شده بودم. مدت زيادي گذشته بود و من همينطور وسط زمين و هوا مونده بودم!!!

 

بعد برگشتم ..... يه شب خيلي جدي به آرش گفتم كه واقعاً واسه آينده‌اش برنامش چيه؟ ميدونيد چي جوابم داد؟ هيچي!!! فرمودن حالا من دفاع بكنم. ببينم چي ميشه!!!! دكتر ... هم بهم پيشنهاد داده همينجا بمونم. چند تا پروژه باهاش بگيرم و سال ديگه امتحان دكترا بدم. منم گفتم خيلي هم خوب.كار خوبي ميكني. ادامه تحصيل خيلي مهمه.

به جان خودم حتي يه كلمه گله شكايت هم نكردم. براي اينكه تكليفم روشن شده بود. به قول بچه‌هاي امروزي just friend بوديم. همين!!!

اون زمان توي يه دانشكده از شهرهاي اطراف درس ميدادم. مداركم را كامل دادم. يه دوره مصاحبه و گزينش هم شده بودم. كامل شد و از طرف داشكده حكم استادياري برام صادر شده بود و براي تأييد اومده بود تهران. روابطم را با آرش يه خورده كمتر كردم. يكي از دوستام از تهران تماس گرفت و گفت كه شركت مهندسي مشاور ... يه نيروي كار ميخواد. يه مرد. اگر كسي را ميشناسي بهش بگو به اين آدرس رزومه‌اش را بفرسته. من به آرش و يكي ديگه از پسرهاي گروه گفتم. آرش سريع جبهه گرفت كه نهههههههه من تهارن نميتونم برم و دفاع نكردم و ال و بل و جيمبل. بعدشم دلش به اون دكتر و همون پروژههاي فكسني دانشجويي خوش بود.

يادم نيست بهتون گفته بودم يا نه كه توي همون دانشكده كه تدريس ميكردم با پارتي بازي و ويتامين پ و خلاصه با هزار بدبختي آرش هم بخش عملي يه درس را واسه يه ترم گرفت و شكر خدا چون همه ازش راضي بودن و خودش هم توانايي لازم را داشت واسه ترم بعد تدريس يه درس ديگه هم بهش دادن ولي عملاً مجبورش كردن كه زودتر دفاع كنه!!

هر جلسه كه آرش ميومد كلاس، كلي به دل من غر ميزد. راهش زياده!!! درسش اله بله!! دانشجوهاش كجن!! كوله هستن!! و .......

يه سرويس (ماشين شخصي) بود كه اساتيد را با اون ميبردن. اسم من هم جزء ليست بود و من براي رفت و آمد مشكلي نداشتم. ولي آرش خيلي اذيت ميشد. اون دانشكده توي يه شهري حدود هفتاد كيلومتري مركز بود و واقعاً جاده خطرناك و بدي هم داشت. من ميتونستم با اون سرويسه برم و بيام ولي حس محبتي كه توي دلم به آرش داشتم مانع ميشد كه كامل راهم را جدا كنم. واسه همين بدون اينكه اون بويي ببره يه بهانه جور كردم و ديگه با اون سرويس نميرفتم. يه مدت با يكي ديگه از اساتيد هماهنگ كردم و من و آرش با اون ميرفتيم و يه مدت بعدشم با آژانس و گاهي هم با تاكسيهاي ترمينال ميرفتيم. برگشتن هم اينقدر خودم را سرگرم ميكردم كه كلاس آرش تموم بشه و من با اون برگردم. نميتونم واستون بگم كه چه لذتي برام داشت با اون با هم برميگشتيم ، ولي انگار براي اون اينقدرها مهم هم نبود.

همه راه غر ميزد كه اينهمه به خودمون فشار مياريم كه چي؟؟؟؟ هر چي به آرش دلگرمي ميدادم كه خوب ميشه. دفاع ميكني و ... همش غر ميزد كه نه ايني كه من درس ميدم با اون چيزي كه خوندم فرق ميكنه. رشته ام يه چيز ديگه است!!!

توي همين هاگير واگيرها بوديم كه فهميدم زن داداش بزرگتر آرش ( ف ف) زنگ زده بود خونه ما و كلي با مامانم حرف زده بود. يادتونه كه اين ف ف خانوم جون يه بار همراه با داداش آرش اومده بودن در خونه ما به بهانه گرفتن دوربين. يادتونه كه؟

(قبل ازاينكه مامان و باباي آرش با اون وضع بيان خونه ما، يه سري كه من ميومدم تهران آقا آرش فرمودند كه من يه امانتي دست داداشم دارم. اگر اشكالي نداره برام بياريدش. ... خلاصه اينكه داداش و زن داداشش اومدن در خونه ما و يه دوربين ده كيليويي (دارم اغراق ميكنم) را دادن. مهتاب خانم هم حسابي به خودش رسيده بود. اساسسسسسسسس. آرايش هم كرد. البته ارايش ملايم. ولي اون موقع موهام خيلي خيلي بلند بودند. تقريبا تا پشت زانوهام ميرسيدن. هنوز هم پرپشت بودن. قشنگ موهامو شونه كردم. يه دامن جينگيل مستون هم پوشيده بودم. يه شال نازك هم براي خالي نبودن عريضه كردم سرم و رفتم دم در و دوربين را گرفتم و.... اينو دوباره گفتم واستون. چون اين دوربين نقش مرگ و زندگي را بازي كرد بعدها...)

هيچي ديگه ف ف خانوم زنگ زده بودن و كلي از مزايا و سجاياي آقا آرش تعريف كرده بودن و كلي از "حاج خانوم" و "حاج آقا" تعريف كرده بودن و گفته بودند كه نماينده هستن كه يه وقتي را از مامان من بگيرن واسه اينكه "حاج آقا" و "حاج خانوم" ميخواستن قدم سر چشم ما بذارن..............

آرش مارموز هم با اينك ميدونست هيچي به من نگفته بود.

بعد اينكه مامانم تلفني بهم جريان را گفت، منم زنگ زدم به آرش گفتم. اينقدر راحت گفت "آره ديگه همينطوري كه نميشه!!!!"

اي خدا عجب موجودات رواني هستن اين ................

 

 

پ.ن 1: دلم ميخواد فحش بدم. واله. ببينيد هيچ حركتيشو نميشد پيش‌بيني كرد. اونوقت ميگن خانمها غيرقابل پيش‌بيني هستن

پ.ن 2 : دوستهاي خوب و مهربونم. ببخشيد كه اينقدر دير اومدم. بابت همه كامنتهاي خصوصي و مهربونانتون ممنون. حسابي درگير كار، مأموريت و دكتر بودم. دكترم ميگه بايد شيمي درماني را جدي بگيرم. بايد بيايي يكيشونم بردارم. ولي خودم هم ميدونم كه داره قصه ميگه. كو گوش شنوا. ميخواد منو بترسونه. هفته پيش وقتي كلي سخنراني كرد بهش گفتم كه "اي واي. دارم ميترسم. دمم هم داره ميلرزه"

بينوا فكر كرد من خل شدم. ولي دكترم از اين پيرمردهاي مهربون و خوش‌اخلاقه. از اينها كه يه گلوله انرژي مثبت ميدن. غش كرد از خنده. گفت فكر ميكردم دم دراز باشي نه اينقدر. خلاصه اينكه اصلا نگران نباشيد. من فقط دنبال دو تا لقمه نون دارم بدو بدو ميكنم و وقت كمتري براي وبگردي دارم. البته اين چند وقته. هيچ خبر خاصي هم نيست. دارم راست راست راه ميرم. من به اين بدنم دستور ميدم. به قول گارفيلد مجبورش ميكنم كه از .......آب بخوره!! حالا هي امروز منو وادار كنيد حرف بد بزنم

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 15  توسط مهتاب  | 

زندگی مشترک 13

خيلي خوشحال شدم كه به قول آرش خيلي بدبخت نشدم. نميدونم بهتون گفته بودم يا نه؟ در مورد اطلاعات كامپيوتري خودم؟ نگفته بودم؟؟ خوب بذاريد بگم

راستش من ليسانس كه بودم خيلي كامپيوتر حاليم نبود. اون موقعها مثل الان نبود كه. هر كسي بلد باشه. اكثر كامپيوترها پنتيوم تري بود. و ..... خلاصه اينكه من ليسانس بودم و به خيال خودم براي اينكه كامپيوتر ياد بگيرم رفتم واحد اختياري را برنامه‌نويسي برداشتم!!!

فكر كن!!! شما خودت حساب كن من كه تا اون موقع رب را از رب تشخيص نميدادم سه واحد برنامه‌نويسي برداشتم!!!! دقيق يادمه كه توي كلاسمون فقط من دختر بودم و دو تا ديگه. بقيه همه از اين غولتشمهاي مهندسي بودند. از اينها بچه مهندسيهايي كه به نظرشون خدا هستند و اوهههههههههههههههه

استادمون، رئيس گروه مكانيك بود. جلسه اول يه برآورد كرد و ديد اكثريت كلاس مكانيك هستن بنابراين فرمودند كه تا ميان‌ترم برنامه‌نويسي فرترن و بعد از اون برنامه‌نويسي سي!! حالا فكر كنيد من چطور error مي‌دادم

هيچي ديگه. جلسات اول كه بنده عين مريخي‌ها فقط چشم چشم ميكردم. هر چي هم زور ميزدم از دبيرستان چيزي يادم نبود. جلسه چهارم پنجم بود كه استاد با يه پسسسسسسري، گل‌پسري ها (فكر بد نكنيد ها. خوب پسر ژيگول و خوش‌تيپ و در ضمن آقايي بود) تشريف آوردند كلاس و فرمودند كه ايشون گريدر شما هستن. تمرينها را به ايشون تحويل ميدين. با ايشون هم هماهنگ ميكنيد براي رفتن به ترمينال. خلاصه خلاصهههههه مغز بادوم و گندم شاهدونه

مهتاب خانم جوگير از صبح تا شب توي سر خودش ميزد واسه ياد گيري فرترن!! (ايني كه گفتم به حساب عشق و عاشقي نذاريد ها. يه حس دخترونه شيطونيانه بود ديگه. پسره ژيگول بود و من نميخواستم مثل اين بچه خنگها باشم. هميييييييييييييييين. نيشت را ببند )

خلاصه اينكه امحان ميان ترم داديم و بنده از بيست شدم هفت. (نخنديدن. تو رو خدا نخنديننننننننننن)

بعد ميان ترم ديگه خودم و بچه هاي سال بالايي و بچه هاي كامپيوتر را بيچاره كردم. فاينال برنامه‌نويسي سي بود. از بيست شدم هيجده و نيم. نمره كل چهارده برام رد شد!!!! اين تجربه خيلي تلخ و بدي بود. چهارده!!! اينقدر توي راهرو جلوي اون غولتشمها عررررررررر زدم.

 بعد اون من افتادم روي دنده ياد گرفتن كامپيوتر. ولي هيچ جا كلاس نرفتم. ديگه آستين سر خود شده بودم و خوب هم ياد گرفته بودم ها

اينو داشته باشيد

 

يادتون هست كه اولين برخورد من و آرش هم سر كامپيوتر بود. يادتونه كه

تقريباً دو سه ماه بعد اون اولين برخورد، آقا آرش براي بچه‌هاي ارشد كلاس آموزش كامپيوتر گذاشتند!!! (آخه ايشون در رابطه با كامپيوتر كلي مدرك از فني حرفه‌اي در جيب داشتن). خلاصه اينكه ديدم توفيق اجباري نصيب شده و منم مجبورم برم كلاس اقا آرش!!!  نميشد ساز مخالف بزنم و بگم من نميام. براي همين من هم سر كلاسهاي آرش خان حاضر ميشدم.

حال منو كه درك ميكنيد؟؟؟؟

اون اوايل كه اونهمه عاشق و شيداش نبودم. يادتونه كه گفته بودم خيلي خيلي هم ازش بدم ميومد. مجبور بودم بشينم سركلاسش. ايشون هم در ضمن درس دادن اينقدر زل ميزد توي چشمم كه از شدت عصبانيت هر دفعه سر درد ميشدم. اوه چه اعصابي از من خورد ميشد. جالب اينكه آقا كوئيز بي‌خبر هم ميگرفت!!!

كوئيزها را خودش از قبل تايپ كرده بود و زير به نام خدا هم هميشه يه شعر مينوشت!!!! چقدر بابت اين شعرها و اين اداهاش مسخرش ميكردم. (بعدها بهم گفت كه روي سخن اون شعرها با من بوده!! فكر كن!!! اين پسرها هم دنيايي دارن ها. هنوز چند تا از اون كوئيزها را دارم. دست خود آرش بود و بهم داد كه بذارم توي همون كلكسيونه)

خلاصه اينكه خدائيش اون دوره آموزش آفيس و بعدش آموزش سخت‌افزار باعث شد كه من چيزهاي زيادي ياد بگيرم و ............

حالا ميرسيم به اينجا كه كيس من افتاد زمين و دل و روده‌اش اومد بيرون.

آرش زنگ زد و گفت كه خيلي بيچاره نشدم. بعدشم شروع كرد با من دعوا كردن كه اولاً چرا بك آپ نميگيري؟؟؟ مگه توي كلاس بهتون ياد ندادم؟؟ چرا هيچ چي ياد نميگيري؟؟؟ چرا اينقدر حواس‌پرتي و ...... و.............. دوماً چرا كيس را اينطوري جابجا ميكني؟ و ....... سوماً اصلا چرا آورديش اينجا؟؟؟ خودت بايد درستش ميكردي!!!!!!

فكر كن!!!!

دوباره پاشو خيلي شيك گذاشت روي دمب من!!!

شما كه در جريان هستين اعصاب من چي بود، حالا ايشون هم عوض اينكه منو دلداري بده و دلگرمي بده همينطور يه ريز با من دعوا كرد!!! منم عصباني شدم و هيچي ديگه. دعوا كرديم . من چپ گوشي را كوبوندم!!!! (خوب لج را درآورد ديگه. پسره پر روووووووووووووووووووو)

رفتم توي اتاقم و باز عررررررررررر زدم. فردا صبح كه رفتم دانشكده اومد بهم گفت تا كي ميمونم؟؟ بعد بدون اينكه منتظر جواب باشه گفت ميخوام بدم كيس را ببري. موقع رفتن رفت كيس را برام آورد دقيقا تا توي سرويس و خودش هم اومد نشست توي سرويس. گفت سنگينه. اومديم خوابگاه و دقيقا تا پايين خوابگاه كيس را برام آورد. بعدشم بهم گفت كه خيلي زود عصباني ميشم!! گفت خيلي جا خورده!!!

رفتم بالا. ديدم به به. به به بههههههههه. ويندوز را عوض كرده كه هيچ. كلي هم فيلم و كليپ و موزيك و بازي برام ريخته روش (هيچي ديگه منت‌كشي همين ديگه. مگه نه؟؟)

خلاصه كنم. زندگي به همين روال ميگذشت. من روزها ميرفتم دانشكده. آرش هم ميومد دانشكده. ازم ميپرسيد برنامم چيه و چه كارهايي بايد انجام بدم. تقسيم ميكرديم (مثلا يكيمون ميرفت كتابخونه اون يكي ميرفت اينور اونور امضا بگيره و كاراي اداري دفاع را بكنه و ...). بعد هم اگر كارم اشكال عمده داشت (مدلهاي برآورديم) ميومد كمكم. بعد هم كه من ميرفتم خوابگاه واسه ادامه كار. اونم ميرفت خوابگاهش واسه انجام دادن سمينار من. يه وقتايي هم شبها ميومد دنبالم. ميرفتيم يه جا شام ميخورديم و دوباره تا دم در خوابگاه ميومد همراه من و بعدش ميرفت. (از اين جلف بازي ها هم در نمياورديم. فقط گاهي يه ذره دستم را ميگرفت)

آرش بهم گفت كه كاراي سمينارم تموم شده. منم رفتم واسه سمينارم تاريخ زدم. فقط ميدونستم موضوعش چيه. اصلا نميدونستم چي به چيه.

شنبه مورخ ....... جلسه ارائه بود. پنجشنبه عصري اومد دنبالم و با هم رفتيم يه رستوران سنتي. اونجا نشست قشنگ برام مدل را توضيح داد. كامل ارائه كرد و همه نكات ريز را هم بهم گفت. روز شنبه شيك رفتم ارائه كردم. نمره هم گرفتم 75/19. خوشمزه بود ها. 25/0 هم كم شد براي اينكه يكي از حضار يه سئوالي كرد كه بنده همينطور مبهوت مونده بودم

بعد سمينار، تاريخ دفاع زدم. اون هفته از بدترين هفته‌هاي زندگيم بود. استاد راهنمام افتاده بود روي دنده خركي و برگه اجازه دفاع را امضا نميكرد. همه چي ريخته بود به هم. با آرش به مصيبت خونه استاده را پيدا كرديم و رفتيم دم در خونه‌اش. بنده خدا از اينكه ميديد من با آرش هستم شوكه شده بود!!! كلي باهاش حرف زديم و بالاخره نامه را امضا كرد!!!! از بس كه خوشحال بود كه يه خبر جديد كشف كرده!!!!!!!!!!!!

توي همون بازه يه سوئيت پيدا كردم. ميخواستم از خوابگاه برم. يكي از دوستام طبقه بالاي يه ساختمان را اجاره كرده بود. در واقع ميشد گفت كه كامل يه واحد مجزا نبود. حتي پله‌هاش هم از داخل هال بود. خونه متعلق به يه خانم مسن بود كه همسر و بچه‌هاش توي تصادف فوت كرده بودند. هيچ دوست و آشنايي هم نداشت جز همسايه‌ها. اون دوست من هم حدود پنج سالي مستأجر اين خانم بود. در واقع يه همدم براش بود. داشت ازدواج ميكرد و ميخواست كه من برم جاش. همه چيزش خوب بود. آرش خان گير دادن كه منم باهات ميام!!! بايد ببينم كجا ميري كه زندگي كني.

هيچي ديگه. من و آرش شال و كلاه كرديم رفتيم خونه خانومه. قرار شد بگم آرش دائيم هست و از شانس خوب من توي همون شهر دانشجوئه. خانومه خيلي گوگولي بود. خونه هم خيلي اوكي بود. فقط يه خورده خرابكاري كرديم و من بعدش روم نميشد با اين خرابكاريها برم خونه اون خانومه.

اولا كه مبل دو نفرش خيلي كوچيك بود. يه جوري بود. من و آرش هم مجبور شديم بشينيم كنار هم!!! خوب ديگه اينقدر معذب نشسته بوديم كه هر كسي ميفهميد اوشون دائي بنده نيستن!!!! از اون بدتر من رفتم اتاقهاي بالا را ببينم ميخواستم صداش بزنم ولي هر چي ميگفتم دائي ايشون اصلاً توي باغ نبود كه دائي من شده!!!!!! آخر سر گفتم آقاي .... كه جواب دادن!!!!!!!!!!!!!

البته خانومه بنده خدا به رومون نياورد ولي من خودم ديگه با اين دروغ به اين بزرگي روم نميشد برم اونجا.

بعد اون خرابكاري فهميدم كه آرش جان اصلاً به درد كار خلاف نميخوره. اصلاً‌و ابداً

 

 

گفته بودم كه تاريخ دفاع زده بودم. بالاخره همه كارها راست و ريست شد و صبح شنبه مورخ ... بنده رفتم دانشكده. وسايل پذيرايي و خرت و پرتها را هم خر كش كردم و با خودم بردم دانشكده. توي اتاق وايساده بودم و بچه‌ها در حال دادن قوت قلب بودن كه از پنجره ديدم آقا آرش كت و شلوار پوشيده و داره چيك چيك مياد!!!!

فكركنيد!!! من قرار بود دفاع كنم ولي ايشون كت و شلوار سرمه‌اي سير و پيرهن سفيد پوشيده بود (خدا مرگم بده. انگار داماديش بود!!! من داشتم سكته ميكردم. بچه‌ها هم كه فكها همه افتاده)

ادامه دارد..............

 

+ نوشته شده در  ساعت 15  توسط مهتاب  | 

زندگی مشترک 12

رفتم بيرون. آرش منتظرم وايساده بود. مسافت زيادي را بدون اينكه هيچي بگه همينطور راه رفتيم. داشت روي سگم بالا ميومد ها. ديگه كم‌كم كاسه صبرم لبريز شده بود و غرورم يقه‌ام را گرفته بود و ول نميكرد كه به حرف اومد. اول از همه پرسيد كه چرا اينهمه بداخلاق شدم؟؟؟

فكر كنيد!!! اصلاً نفهميده بود كه من چرا بداخلاق شدم؟؟ من واقعاً ‌نميدونستم چي بايد بگم؟؟ نه همسرم بود نه نامزدم و من به هيچ وجه غرورم اجازه نميداد كه يقه‌اش را بگيرم و بهش بگم كه واسه چي بلند شدي همراه خانم ي رفتي؟؟ خانم ي اگه عقل توي سرش بود و نميخواست خودنمايي بكنه همچين موضوعي واسه سمينار انتخاب نميكرد كه بخواد هلك و هلك بره يه همچين جاي دوري واسه نمونه‌گيري!!!! و.... ولي مگه ميتونستم بگم؟؟؟ يادم نيست دقيق چي جواب ميدادم ولي يادمه كه داشتم خفه ميشدم!!! از ناراحتي، از حرفهايي كه توي گلوم قلمبه مونده بود و غرورم نميذاشت بريزمش بيرون، جراحت سر كار موندن و بلاتكليف وسط زمين و آسمان موندن و خيلي چيزاي ديگه. .........

هيچي نميگفتم. فقط كله‌ام را بالا پايين ميكردم!!! خودش رفت سر منبر كه ناراحتيم از بابت خانم ي اصلاً محلي از اعراب نداره!!!! بعدشم كلي توضيح داد كه خانم ي ال و بل و جيمبل و چون فقط تنها بوده "وجدان" ايشون راضي نشده كه يه دختر بلند شه با راننده‌اي كه هيچ كس نميشناستش بره يه شهر ديگه و از اون بدتر شب هم بخواد اونجا بمونه!!!!!! بالاخره خلاصه كنم كه اونطوري كه صحبت فرمودند بنده داشتم متهم ميشدم كه بي‌جهت بداخلاقي كردم!!!!! و ناموس مردم را داشتم به باد ميدادم

فقط از يه چيزش خيلي خوشم اومد كه اصلا اهل كش دادن نبود. از اين مردهايي كه دكمه اينترشون گير ميكنه و همينطور توي مغز آدم اينتر ميزنن نبود!!! توضيحاتش را داد و خيلي منطقي فرمودند كه خودم در خلوت خودم فكر كنم و قضاوت كنم!!!! بعدشم موضوع را عوض كردند

خوب اون زمان فقط همين خوبي و اينكه يه قضيه را كش نميده به نظرم خيلي بزرگتر آمد تا اينكه من قانع بشم!!! قانع بشم كه چرا اون خودش داوطلب شده با خانم ي بره!! قانع بشم كه واسه چي اخلاقش عوض شده!!!

عطش بودن با آرش اينقدر در من زياد بود كه من به راحتي با ديدن اين آرامش و طرز حرف زدنش آروم ميشدم!!! با اينكه توي دلم مونده بود ولي ديگه به روي خودم نياوردم. با هم پياده رفتيم تا رستوران ... و يه شام خوشمزه خورديم. برگشتني رفتيم .... يه چايي هم خورديم و كلي از اينور اونور حرف زديم. نتونستم بهش بگم كه خونواده‌ام خيلي بهم فشار آرودن كه معني نداره با آرش رابطه داشته باشي و خيلي چيزهاي ديگه....... نتونستم بگم كه بالاخره ميخواهي رابطه خودمون را به كجا ختم كني؟؟؟ نتونستم بگم. از دست اين لال بازيهاي اون و اين غرور خودم نمدونستم چطوري بايد اين كشتي به گل نشسته را درآورد؟؟؟

موقع برگشتن دوباره يه مسيري پياده اومديم. نزديكهاي خوابگاه يه جا نشستيم. يادمه توي اون هواي سرد كه من واقعاً يخ زده بودم گفت ميخوام برات يه شعر بخونم!!!

فكر كنيد. من داشتم يخخخخخخخخ ميزدم. فكم افتاد!!! بهتون گفته بودم. كلاً‌ آدم با احساس و رمانتيكي نبود. واسه همين وقتي شروع به خوندن كرد من اصلاً پيام به مغزم نميرسيد كه داره چي ميخونه!!! هنوز شوك بودم. اين شعر را برام خوند:

 

چرخ امشب كه به كام دل ما خواسته گشتن .... دامن وصل تو نتوان به رقيبان تو هشتن

نتوان از تو براي دل همسايه گذشتن .... شمع را بايد از اين خانه برون بردن و كشتن
تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايي


سعدي اين گفت و شد از گفته خود باز پشيمان .... كه مريض تب عشق تو هدر گويد و هذيان

به شب تيره نهفتن نتوان ماه درخشان .... كشتن شمع چه حاجت بود از بيم رقيبان
پرتوي روی تو گويد كه تو در خانه مايي

 

وقتي شعرش تموم شد قلبم داشت چلپي ميومد توي دهنم (واي كه چقدر بي‌جنبه بودم). چقدر حس كردم كه دلم ميخواد دستش را بگيرم ولي اون كوچكترين حركتي نميكرد. هيچ وقت براي گرفتن دست من پيش‌قدم نشده بود كه هيچي ، هيچ حركتي هم نكرده بود كه من حتي احساس كنم كه اون دوست داره كه همچين كاري را بكنه.

بعد مثل هميشه تا در خوابگاه منو رسوند و خودش رفت. همينكه رسيدم خوابگاه به مصيبت و با مراجعه به كتابهاي بچه‌هاي ادبيات فهميدم كه متن كامل اين شعر چي بوده

از فرداي اون روز روابط عادي شد. من ميرفتم دانشكده و اون در تلاش براي كمك به من بود!!!! كمكم ميكرد كه سمينار و پايان نامه‌ام را تموم كنم. واقعاً روزهاي سختي بود. كاراي دفاع و سمينار همه به هم پيچيده بود. يادتون هست كه بهتون گفته بودم دقيقاً اين زمان درگير ماجراي آقاي ر . آقاي .... . محبوبه بودم. اكرم و سيما و همه و همه......بودم. چند تا هندوانه آدم با هم بزنه زير بغلش اين ميشه ديگه

چقدر درگيري ذهني داشتم. با استاد راهنمام حسابي به تيپ و تار هم زده بوديم!!! قرار بود واسه يه سمينار توپ به قول خودش يه پيپر بفرسته. واسه همين دائم موضوع پايان نامه من را در جهتي ميچرخوند كه واسه تهيه پيپر و تأييد اون مشكلي براش پيش نياد. چهار بار موضوع من را عوض كرده بود و معركه‌اي داشتم. سمينارم هم مونده بود. اعصاب خوردي و .... همه چي با هم قاطي شده بود. توي اون شرايط آرش بهم گفت كه تمام و كمال سمينارم را برام انجام ميده.

يه جورايي تقسيم كار كرديم. من روي پايان نامه كار ميكردم و آرش هم سمينار. توي اين هاگير واگير گفتند خوابگاه را تخليه كنيد بريد خوابگاه ....ميخواهيم اينجا را سمپاشي كنيم!!! واي كه چه افتضاحي بود. توي اون اوج دردسر و معركه‌گيري بساطمونو جمع كرديم!! يه وانت از توي خيابون خبر كرديم و باهاش رفتيم خوابگاه ... دقيقا دم در خوابگاه كيس كامپيوتر من از اون بالا افتاد پايين و قل قل قل خورد روي زمين!!!! دل و روده‌اش در اومد!!!!!! (من با اين همه حساسيت با وجود اينكه تمام راه كيس را توي بغلم گرفته بودم دقيقا وقتي كه رسيديم و من در ماشين را باز كردم از توي بغلم شوت شد و ولو شد روي زمين!!!!)

حال من گفتن نداره!!!!!!

فقط زنگ زدم آرش و گريههههههههه. پشت تلفن توضيح داد كه چه بكنم و دل و روده‌اش را بذارم سر هم و بزنم به برق ولي من فقط عررررررررر ميزدم. هيچ بك‌آپي هم از كارام نداشتم. واي كه چه بر من گذشت.

يه آژانس گرفتم و كيس را زدم به بغلم و رفتم در خوابگاه آرش اينها كه كيلومترها اونطرفتر بود تحويل دادم و خودم برگشتم!!!

حدود سه ساعت بعدش زنگ زد و گفت اطلاعات زيادي را از روي هارد ريكاور كرده و من خيلي بدبخت نشدم..........

 

 ادامه دارد................

 

پ.ن. دوستان عزيزم اصلاً نگران نباشيد. مطمئن باشيد كه بادنجان بم آفت نداره. بهتون گفته بودم كه يه بار جراحي كردم و درش آوردم. انگار دلش برام تنگ شده و دوباره برگشته. حالا دكترم ميگه يه بار ديگه بيايي اتاق عمل همه چي عالي ميشه. همين. حتي از اصل كارخونه هم بهتر

گفتم كه برام انرژي بفرستين تا نيشم باز باشه. يه وقت دشمن فكر نكنه من جا زدم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط مهتاب  | 

زندگی مشترک 11

ازوقتي كه برگشتيم .... به نظرم آرش يه جوري شده بود. خيلي ساكت‌تر شده بود. گفته بودم كه خيلي حرف ميزد و هميشه خاطره‌اي چيزي داشت كه تعريف بكنه ولي نميدونم چرا يه مدتي ساكت‌تر شده بود.

دلم نميخواست كه جفت پا بپرم توي غار تنهاييش، واسه همين گير نميدادم كه چي شده و ... از اين حرفها. يه شب توي خوابگاه بودم كه يكي از بچه‌ها اومد گفت كه توي راه خوابگاه آرش را با چند تا از دوستهاش ديده كه داشتن پياده ميرفتن و سيگار ميكشيدن!!!! حال من گفتن نداره!! نه اينكه فكر كنيد به خاطر سيگار كشيدن اونم با اون وضع، نه اصلاً (البته اين نه را خيلي غليظ نخونيد)، از اين ناراحت شده بودم كه تا نزديكيهاي خوابگاه ما اومده و هيچ خبري از من نگرفته. باورم نميشد. واسه همين مثل قرقي شال و كلاه  كردم و رفتم اون جايي كه ميدونستم آرش بايد سوار سرويس بشه تا بره خوابگاه. رفتم ديدم خودشه. البته اون منو نديد.

چه حالي داشتم من ..............

يه مدت تصميم گرفتم سرم به كار خودم باشه. البته ناگفته نمونه كه اون شب حسابي عر زدم!!

 

فكر كنم دو روز نرفتم دانشكده. اون دو روز مثل يك سال براي من گذشت ولي خبري نشد. فرداش حوالي ظهر بود كه زنگ زد. احوالپرسي كرد و اصلاً‌نگفت كه توي اين مدت كجا بودي؟ چه ميكردي؟ هيچي هيچي!!!!!!!!!!!! در مورد درس و كار حرف زد و بعدشم گفت كه داره با خانم ي... ميره ش.....واسه نمونه‌برداري و جمع‌آوري آمار و اطلاعات. (اين شهر ش.... حدود پنج شش ساعتي با شهري كه ما توش درس ميخونديم فاصله داشت)

همينطوري فكم افتاده بود!! فكر كنيد شما آخه!!! اخلاقش عوض بشه، از شما خبري نگيره و حالا ميخواد هلك و هلك با خانوم ي... بره يه شهر ديگه واسه جمع‌آوري آمار .........

و اما از اين خانم ي بشنويد:

خانم ي اصالتاً متعلق به شهري بود كه اين آقا آرش اونجا ليسانسشون را گرفته بودند. و جالب اينكه ايشون سال پايني آقا آرش بودن!! جالبتر اينجاست كه حس صميميت خاصي هميشه به آقا آرش داشتند و از اون بدتر اينكه اخلاقهاي عجيب و غريب زياد داشت!!!

يه وقتايي يه كارايي ميكرد كه آدم به عقل اين دختره شك ميكرد. كلي اينور اونور زده بود و رفته بود يه جايي مثل خوابگاه، پانسيون!!! هم پولي بود و هم اينكه همه دانشجوي ارشد و دكترا بودند و يه جورايي حكومت نظامي بود!!! اين خانوم ي عزيز بارها و بارها جلوي بقيه به ارش ابراز احساسات ميكرد (ميرفت مثلاً از فلان كتاب دو تا ميخريد. يكي واسه خودش يكي واسه آرش!!! يا ميرفت مركز .... فقط و فقط كارت خودش و كارت آرش را ميگرفت و ميومد جلوي همه ميداد به آرش!!!! و جالب اينكه توي كارهاي آرش مستقيم فضولي ميكرد و آرش هميشه در جواب اين فضوليها خيلي مؤدبانه توضيح كامل ميداد!!!!

هميشه ادعا ميكرد كه خيلي بي‌كله هست و كارايي ميكرد كه همه بهش بگن واوووووووو اين چقدر مردونه عمل كرده!! و.....

بگذريم. الان حال غيبت كردن ندارم.

داشتم ميگفتم. اين خانم ي عزيز واسه يه پروژه بي‌مقدار درسيشون تصميمي گرفته بودند تشريفشون را ببرند ش.. واسه نمونه‌گيري. حالا ما نفهميديم چي شد كه چطور شد كه آقا آرش خواستند همراه اين خانم برن اونجا تا از ناموس مردم مراقبت كنن!! (انگار اين ناموس مردم را كسي مجبور كرده بود بره پروژه‌اش را اونجا برداره؟؟؟؟

نميدونم حال منو درك ميكنيد؟ اولش اونجوري يخ بازي در بياره، دو روز بي‌خبر باشيد، بعدشم زنگ بزنه واسه خداحافظي و يه كاره بگه من دارم با خانم ي ميرم ش...احتمالا دو سه روزي هم طول ميكشه!!!!

اينقدر ناراحت شدم كه گفتن نداره!!!!! نميدونم بگم حس حسادت بود يا حس كنجكاوي يا هر كوفت ديگه‌اي باعث شد از آرش بپرشم كه "شب ميخواهيد چه كنيد؟". اونم خيلي راحت گفت "هماهنگ كرديم مجتمع ... واسه اسكان. غذا هم با خودمون هست. حالا يه كاريش ميكنيم. شما نگران نباش". منم خيلي خونسرد (ظاهراً) گفتم كه "اصلاً نگران نيستم. از گرسنگي هم تلف بشيد حقتونه"

خراب كردم!!!! نميدونم چرا اونقدر لجم در اومده بود.

خيلي ناراحت شد و پرسيد كه چرا اينجوري ميگم و منم گفتم دلم ميخواد!!! و با همين دلخوريها خداحافظي كرديم.

فرداش طرفهاي بعد از ظهر آرش بهم زنگ زد. اصلا به روي خودش نمياورد كه مثلاً‌تو از اومدن من با خانم ي ناراحت هستي. بدتر اينكه با آب و تاب فراوان توضيح ميداد كه چه كردند و كجا رفتن و چطور نمونه گرفتند و بعدشم فرمودن كه از ايلات اينجا به زور برامون گوسفند كباب كردند و بنده خدا خانم ي هر چي با خودش غذا آورده مونده!!!!

خانم ي يه كتلتي درست كرده كه واووو اينجور اونجور، چيپس آورده، اينقدر ميوه آورده كه انگار من ده نفرم، كلي خوراكي آورده و ..............

كلي هم از خانم ي و دستپخت و خانم بودن و چيزايي كه با خودش آورده بود تعريف كرد (عين يه قحطي زده‌هاي نديد پديد). آخر سر هم فرمودند كه فكر ميكنند كارشون يه سه روزي طول بكشه. حالا چون محل اسكان را واسه دو شب گرفتند اگه بتونن بيشترش كنن كه ميمونن و در غير اينصورت برميكردند و انشاله يه بار ديگه تشريف ميبرند دوباره!!!

حال من اصلاً گفتن نداره.....

خداحافظي كه كرديم نشستم يه دل سيييييييييييييييير عر زدم. بعدشم با رفيق شفيقم رفتيم شيريني فروشي!! شيريني خريدم و برگشتيم خوابگاه و به يكي دو تا از دوستاي ديگه هم گفتم اومدن اتاقم و بزن و برقص!!!!

فردا صبح كه آرش زنگ زد جواب ندادم. به نظرم لزومي نداشت جواب بدم. كه چي بشه؟ بخواد برام توضيح بده كه داره چطور خوش ميگذرونه!!!! واله (البته راستش را بگم توي دلم كربلا بود ها)

دو روز اينجوري تموم شد و روز سوم زنگ زد خوابگاه (چون من اصلاً موبايلم را جواب نميدادم) و گفت كه برگشته!!! بعدشم در جواب اينكه چرا گوشيت را جواب نميدي گفتم كه "حوصله ندارم"

اينو كه گفتم فرمودند فردا ميرم دانشكده يا نه؟ منم شيك گفتم نه. يه خورده كل كل كرديم و من تق گوشي را كوبوندم و رفتم!!!

تقريبا يك ساعتي گذشته بود كه زنگ زد به موبايلم. البته از يه تلفن كارتي!!! برداشتم. بهم گفت كه الان در ورودي خوابگاه هست و ميخواد باهام حرف بزنه!!!! اولش يه خورده لج كردم ولي گفت كه بايد باهام حرف بزنه. منم شال و كلاه كردم و رفتم بيرون

 

 

ادامه دارد.................

 

 

پ.ن. ۱ دوستان عزیزم. یه لطفی کنید و یکی دو بسته انرژی مثبت با پست پیشتاز و دی اچ ال بفرستین بیاد. به جان خودم اعصاب مصاب شیمی درمانی و جراحی مجدد و این کوفت و زهر مارها را ندارم.

بی زحمت یه سر تا پستخونه محل برید. ممنون 

پ.ن. ۲  مهسا و مانای عزیزم. من نمیتونم وبلاگ شما دو تا را باز کنم. احتمال میدم که پیجتون خیلی سنگین باشه. کمککککککککککککککککککککککککککککککککک

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط مهتاب  | 

زندگی مشترک 10

اون زمان فكر نميكردم اين موضوع خيلي جدي باشه. فكر ميكردم كه بعدها ميتونم آرش را مجاب كنم كه اينهمه از خونوادش حساب نبره و ....

خلاصه اينكه آرش گفت فردا ميخواد بياد منو ببينه. قشنگ يادمه كه اون موقع حس مارمولكيم گل كرده بود و ازش پرسيدم كه واسه چي ميخواد بياد منو ببينه؟؟؟ ولي اون جواب نميداد!!! همش من و من كرد و جوابهاي سر بالا داد و از آب و هوا و بچه برادرش كه توي بغلش نشسته بود حرف زد!!! ولي من باز گير دادم كه واسه چي ميخواد بياد منو ببينه. اينقدر گير دادم تا بالاخره گفت كه "دلم براتون تنگ شده"

واوووووو كه چقدر خوشحال شدم. فكر كنيد!!! من واسه شنيدن يه همچين چيزي چقدر بايد زور ميزدم. راستش همون موقع هم برام خيلي جذاب نبود كه به اين سختي احساسش را بروز ميده ولي همش ميذاشتم به حساب خجالت. به حساب اينكه اصلاً قبلاً‌ دوست دختر نداشته و نميدونه بايد چه بكنه

قرار شد فردا بعدازظهري بياد در خونمون. البته گفت نمياد زنگ خونه را بزنه!! به موبايلم يه تك زنگ ميزنه و من بپرم بيرون!! به مامانم گفتم ولي قرار شد كه به بابا چيزي نگيم!! عصر شد و من آزان پيزان كرده و آماده بودم. مامان كلي سفارش كرده بود كه خيلي ديروقت نشه. سعي كن همين توي شهر يه جا بريد شام بخوريد كه دير وقت شه و كلي سفارش ديگه. منم خوشحال منتظر بودم. زنگ زد و من مثل فشنگ زدم بيرون. توي ماشين حال و احوالي كرديم. به نظرم قيافش عادي نبود. يه خورده عصبي بود!! همون حوالي خونمون چند تا كوچه پس كوچه رفتيم و يه جا نگه داشت. يه جعبه كوچولو داد به من. من همينجور فكم باز مونده بود!!!

بعدشم گفت كه باباش متوجه نشده كه اون اومده اونجا!! مثل اينكه به بهانه يه چيز ديگه زده بود بيرون و بايد فشنگي برميگشت خونه!!!

حال من گفتن نداره............

منم سعي كردم خونسرد و عادي برخورد كنم. اين غرور لعنتيم هم اجازه نميداد كه هيچي بگم. به قولي "عاشق شدم من در زندگاني، بر جان زد آتش عشق نهاني"

منم هديه عيد را بهش دادم. توي يه جعبه خيلي شيك و ژيگول و فوق‌العاده عشقولانه. اونم تشكر كرد (به خدا قسم نه دستم را گرفت، نه بوسم كرد!!!. فقط خيلي مهربون نگام كرد) همين نگاهها و همين برخوردهاش باعث ميشد من بيشتر شيفته‌اش بشم. اينكه مثل خيليهاي ديگه نبود. اين خاص بودنش منو به سمت خودش ميكشيد!!!

هيچي ديگه. دور زد و بنده را پشت در خونمون پياده كرد و رفت. واسه مامانم خيلي جالب بود كه اينقدر زود برگشتم. اول از همه پرسيد باهاش دعوا كردي؟؟ گفتم نه. نميدونستم چي بگم. بگم از باباش ميترسه!!! بگم چي؟؟؟

نميدونستم چي بگم.

تعطيلات تموم شد و من ديگه نديدمش، حتي يه زنگ نزد كه بگه كي برميگرده .... هيچي. هنوز مقنعه‌ام را نشسته بودم!!. نميدونم بهتون در مورد اين مقنعه گفته بودم يا نه. اميدوارم تكراري نباشه J

راستش وقتي ميومدم خونه از اونجايي كه يك دفعه‌اي شد نتونستم بليط هواپيما گير بيارم. آرش هم با من بود و مجبوري با اتوبوس اومديم. توي اتوبوس كنار هم نشستيم. البته اين كنار هم نشستن هم پروژه بنده بود!!!!! من دو تا بليط كنار هم خريدم!!! آرش اصلاً به ذهنش نميرسيد كه همچين كاري بكنه. اصلاً و ابداً!!!!

هيچي ديگه رفتيم توي اتوبوس كنار هم نشستيم. ولي خيلي سنگين و موقر. اينقدر عادي بود كه اصلاً حس نكردم كه خوشحال شده از اينكه يه آدم سگ اخلاقي مثل من بذاره يه پسر اينجوري توي اتوبوس بشينه بغلش.بهتون كه گفته بودم اخلاقش چه جوري بود. اصلا اهل اين مسخره‌بازيها نبود كه بخواد بشينه كنار آدم و يه جوري سوء‌استفاده بكنه. (اين جريانات مال خيلي وقت پيشه. به الان نگاه نكنيد كه همه ماشااله ماشاالايي هستن. منم يه آدم خيلي خيلي معتقد و متعصب)

عين دو تا غريبه با هم حرف زديم. در مورد تريمنال و سيستم مسافربري و .... بعدشم كه توي اتوبوس دو تا قيلم پشت هم گذاشتن. ما دو تا هم ساكت فيلم ديديم. يه جا هم واسه شام وايساد. با هم رفتيم پايين شام خورديم. يه مسجد بود. وسيله هاي من را گرفت و من رفتم نماز خوندم. آرش نماز نميخوند. (اين و داشته باشيد تا بعداً بگممممممممم بازم)

توي اتوبوس اون زودتر از من خواب رفت. يادم نيست كه كي خواب رفتم فقط يه وقتي از صداي خرخرش بيدار شدم!!! سرش خم شده بود روي سينه من بود!!!! ديگه نفسم بالا نميومد. نه دلم ميومد بيدارش كنم و نه ميتونستم اون وضع را تحمل كنم. نميدونم چقدر گذشت ولي هر چه كه بود واسه من اندازه يه قرن بود!!!! تجربه كردن دو تا احساس همزمان!!!!

بيدار شد منم تند خودم را زدم به خواب!!!. بلند شد صاف صاف نشست. منم چون چشمهامو بسته بودم اصلا نفهميدم چه جوريه ولي يه مدت بعد حس كردم خودش را كامل كشيده اون طرفتر و سرش را به اون طرف كج كرد و دوباره به خواب رفت. وقتي ديدم همچين كرد خيلي حس خوبي داشتم. يه حس اعتماد و اطمينان.

صبح توي ترمينال اومد كنار صندوق و ساك من را هم برداشت. منم شيك شيك كنارش راه ميرفتم كه يك دفعه بابام را اون دور ديدم.

حال من گفتن نداره .............

بابام يه خورده شوك مونده بود ولي خيلي خوب برخورد كرد و تازه برديم آرش را هم رسونديم. (اينو داشته باشيد)

 

اومدم خونه مقنعه‌ام بوي سرش را ميداد. بوي خود آرش بود. تا اون وقت هيچي از آرش نداشتم كه اون همه بوي آرش را بده. اون همه. چقدر حالم بد بود. هر بار كه مقنعه‌ام را بو ميكردم قلبم ميزد. (شايد باورتون نشه كه من هنوز اون مقنعه را همونطوري توي يه بغچه كوچيك نگه داشتم. عاشقيت اندازه نداره J.)

 

داشتم ميگفتم. وقتي تعطيلات تموم شد و از آرش خبري نشد ديگه زد به سرم كه برم مقنعه را بشورم و همه احساسم را هم بشورم ولي نتونستم. توي اين خوددرگيريها بودم كه تماس گرفت و گفت يه خورده ديرتر برميگرده ......دانشكده. گفت كه مشكل مامانش عود كرده (فكر كنم بهتون گفته بودم كه مامانش ناراحتي اعصاب داشت و مرتب زير نظر پزشك بود) و آرش دلش نميومد توي اون شرايط تنهاشون بذاره!!!

من تنها برگشتم..... يكي دو روز بعد آرش اومد. يه روز ظهر توي خوابگاه بودم كه ديدم پيجر خوابگاه منو صدا ميكردن كه تلفن دارم. آرش بود. خيلي خوشحال شدم. گفت كه مياد در خوابگاه دنبالم. اومد دنبالم. با هم رفتيم پياده‌روي. بعد شام. بعد يه جاي توپ چايي خورديم.

خيلي خوب بود. معلوم بود كه دلش برام تنگ شده و از اون جالبتر اينكه حس عذاب وجدان داشت. دقيقاً بهم گفت كه به خاطر اون طرز هديه دادن حس خوبي نداره. از اون بدتر كه برام گفت كه موقع اومدن سر راه اولين مغازه‌اي كه باز بوده نگه داشته و هديه خريده. ناراحت بود از اينكه توي تعطيلات نتونسته بيشتر باهام ارتباط داشته باشه!!

از صحبتهاي اون شبش اين حس در من به وجود آمد كه به خاطر من مشكل مامانش عود كرده. برداشت كلي من اين بود كه جو خونشون خيلي خيلي به هم ريخته شده!

 

بهتون گفتم يا نه؟ هديه‌اي كه واسه عيد خريده بود يه عطر بود. همينطوري خيلي ساده با يه كاغذ كادو معمولي كادو گرفته بودنش. من براش يه گوسفند كوچولو خريده بود. از اين عروس گوسفندها كه يه خورده ابله به نظر ميرسن. توي يه جعبه ژيگولانس گذاشته بودم و كلي عطر هم روش خالي كرده بودم.

قبل از عيد هم بهش يه عروسك ديگه داده بودم. گفته بودم بهتون؟؟؟

اون موقع من كلاس گل چيني ميرفتم. اولين چيزي كه درست كردم يه دختر كوچولو پنج سانتيمتري بود. دختر كوچولوي مو قهوه‌اي كه پيرهن قرمزي تنش بود و يه چتر فينگيلي هم دستش بود. اين اولين كار من توي گل‌چيني بود و من دقيقا قبل عيد اونو به آرش هديه داده بودم.

اون شب بهم گفت كه حس بدي داره كه من اينهمه وقت ميذارم و اينقدر با احساس برخورد ميكنم ولي اون نميدونه بايد چه بكنه!!!!!!!!!!!

حتي اعتراف اين موضوع هم باعث خوشحالي من ميشد. اينكه اون ميدونه كه كم ميذاره و دلش ميخواست كه پيشرفت كنه براي من خيلي اميدبخش بود

 

ادامه دارد........

 

+ نوشته شده در  ساعت 15  توسط مهتاب  | 

زندگی مشترک 9

 

بابام اولين كسي بودند كه از توي راهرو رد شدند و با اشاره و تعداد انگشتهاي دستشون سه تا را نشون دادم. اولش فكر كردم اشتباه فهميدم. سه نفر؟؟؟ از اون ايل قاجار كه آرش حرفشون را ميزد، همش سه نفر؟؟؟ فكر كنيد خودش هم نبود

چه حالي داشتم من.........

 

اصلاً نميتونم بهتون بگم كه چقدر جلوي مامان و بابام كم آوردم. هيچ حدي نداره. تقريباً ساعت پنج بود اومده بودند. البته سر اين ساعتش هم كلي با آرش جنگيده بودم. اولش ساعت مشخصي نميداد!!! يعني بينوا نميتونست كه ساعت مشخصي را بگه!!! ميگفت بابام گفتن حالا يا دوشنبه يا سه‌شنبه هر وقت كه شد ميريم ببينيمشون!!! كلي براش توضيح دادم كه اصلاً توي خونواده ما همچين چيزي رسم نيست. ما حتي واسه يه احوالپرسي ساده خونه خاله‌ام هم از قبل هماهنگي ميكنيم. اين يه چيز جا افتاده توي خونه ماست. هماهنگي و مشخص كردن ساعت كه كي ميريم، شام ميميونيم، نميمونيم و ... همه چيز در اين راستا، قانون داره. روم نميشد به آرش بگم كه خيرسرتون داريد مياييد خواستگاري هاااااا. واسه يه همچين جلسه رسمي كه اولين بار مياييد خونه ما نميشه همينطوري ديمي بگين حالا يا دوشنبه يا سه‌شنبه و ..........

خلاصه كنم كه كلي براش توضيح و تفسير دادم تا بالاخره جرأت پيدا كرد با پدرجانشون صحبت كنن و بگن كه اينجوري نميشه. حالا خدا ميدونه اين وسط چقدر حرف و حديث بارش كردن كه آرش هيچ وقت مستقيم به من نگفت. ولي مرور زمان به من نشون داد كه اصلا خونوادگي با همچين چيزي (هماهنگي) مشكل دارن و در واقع خيلي بهشون بر ميخوره اگه بخواهي در اين زمينه اطلاعاتي بگيري!!! چه معني ميده؟؟؟ هر ساعتي دوست داشته باشن ميان!! حالا شما اگه خونه بودين كه دندتون نرم!!! آمادگي نداريد به جهنم!!! اگرم خونه نبودين خوب از كم‌سعادتيتون بوده!!!!!

براشون هيچ معني نميده كه اگر جايي خواستن برن از قبل يه هماهنگي بكنن. مثل قوم .... همينطوري يه دفعه و گاهي هيأتي سر يكي خراب ميشن و ......... (حالا بعداً براتون به تفسير از اين اخلاق و بساطهايي كه سر من درآوردند ميگم)

داشتم ميگفتم‌;

باباش از همون توي راهرو بسم‌الله بسم‌الله گويان و صلوات فرستان در ضمن اينكه تند تند يه دعايي ميخوند كه الان يادم نيست وارد شدن!!! فقط يادمه پشت ستون داشتم پس ميفتادم. صداشو كه ميشنيدم فكر ميكردم يه آ*خ*وند اصل اصل از ق*م اومده منو دستگير كنه بندازه توي هلفدوني!!! داشتم غش ميكردم. بالاخره رسيد به سالن و من از پناهگاه در اومدم و سلام كردم. همچين قشنگ از بالا تا پايين بنده را متر كردن و گفتن "به‌به (اين به‌به ها را اينطوري بخونيد كه بببببببببببببببه بببببببببببببه چشمم به جمال شوما روشن شد. بالاخره توئه مارمولك را گير آوردم. اي نابكار چه كردي با پسر من و.....چطور جرأت ميكني؟؟؟)

بعد مامانش اومد. مامانش يه زن ريز نقش و كوچولو موچولو كه حسابي خودش را توي يه چادر سرمه‌اي رنگ پيچونده بود. با اون صندلي كه بنده پوشيده بودم قشنگ تا كمر خم شدم تا تونستم ببوسمش. اون رژ مثلاً كمرنگي هم كه زده بودم، چوپ، ردش موند روي گونه مامانه!!! بعد خواهرش رسيد. خواهره هم يه خورده از مامانه بلندتر بود. يه روسري قرمز رنگ و مانتو و شلوار جين پوشيده بود و يه نمه رژ ميشد روي لبهاش تشخيص داد!! ولي چادر هم داشت اساس!!

آرش در مورد مهربوني مامانش و ظلمي كه باباهه بهش ميكنه توضيح داده بود. اين توضيحات باعث شده بودند كه پس ذهن من، مامان آرش يه زن مهربون و مظلوم و خداپرست باشه. يه آدم مؤمن كه هيچ وقت صداش در نمياد و در كل يه مسلمون واقعي!!! حالا شما فكرش را بكنيد كه يه همچين تصوراتي در مورد يه نفر داريد، بعد به ظاهر هم ميبينيد كه ريزه ميزه و خيلي خجول و سر به زيره، توي دلتون ميگين كه "باز خدا را شكر. ميشه پشت سر مامانه پناه گرفت. مادر شوهر خوب نعمتيه واله و ..."

داشتم ميگفتم; باباش وارد شد و بعد از بررسي وجنات بنده، شروع كردن به بررسي وجبات منزل!!! خيلي بامزه بود. عين توي اين فيلمها J همش كله‌اش دور ميزد. همه نقاط ريز و درشت منزل را متر كردند در حد اسسسسسسسساس

حرفهاي متفرقه شروع شد و كم‌كم باباهه رفت سر منبر و از هر جايي يه چيزي تعريف ميكرد. به جرأت ميتونم بگم كه مجموعه كاملي از امثال و حكم برگزيده (دقت كنيد برگزيده) قديمي بود. مثلاً:

چايي آوردم. در ضمن برداشتن چايي اشاره كردند كه "اين گل كه كنار سيني گذاشتين يعني چي؟ يعني ميخواهيد بگين ما گليم؟؟ يا اينكه ميخواهيد بگين شما گليد؟؟؟"

من بينوا موندم چي بگم!!! گفتم خوب اين زينتيه و ... كه شروع كرد "اين خودش يه قصه‌اي داره. ميگن كه زمان ناصر‌الدين‌شاه ......................." همينطوري يه داستان در مورد گل و سيني تعريف كرد!!

خلاصه كنم. ساعت پنج اومدن و تا ساعت هشت باباش همينطور فقط قصه گفتن. از ملل مختلف. از سفرهاي حجشون (ان بار حج رفته) از سفرهاي سوريه، كربلا و از مكتب‌خونه‌اي كه ميرفته، از زبان انگليسي و عربي كه بلده و ........بقيه همه ساكت. مگه مهلت ميداد كس ديگه حرف بزنه؟؟؟ اولش به نظرم اومد خيلي خوش صحبته ولي كم كم به اين نتيجه رسيدم كه همه تعاريف و قصه‌‌گوييها در يه جهته!!! تعريف از خودش و به كوباندن سايرين خصوصاً در زمينه دين و دينداري و  مسلمون بودن!!!!!

ساعت هشت شد مامانش گفتن كه خوب حاج آقا بريم؟ (اينقدر صداش يواش بود كه آدم به زور ميشنيد) اونم يه دفعه گفت "اوه!! اين هميشه همينكار را ميكنه!! اصلاً حوصله نميكنه يه جايي ميريم من حرف بزنم!! همه به من ميگن اين مامانتونه؟؟ نه اينكه سن و سالش بيشتر از من ميزنه، كم‌حوصله هم هست همه فكر ميكنن يا مامانمه يا خواهر بزرگم!!!!

باور كنيد با همچين ذوقي اين حرفها را ميزدند كه آدم لجش ميگرفت.

راستي يادم رفت بگم كه پرسيدند دستشويي كجاست؟؟ به جان خودم من از زاويه بين دو تا پنجره ديدمش كه تا توي دستشويي تا اونجا كه ميتونست توي اتاقهاي سر راه يه سرك كشيدند!!!!!!!!!!!!!

 

بالاخره حدود ساعت نه بود كه رفتن. بعد رفتنشون بابام  گفتند كه "مهتاب اين آرش خان خودش كجا بود؟ مشكلي براش پيش اومده بود؟" چقدر شرمنده شدم. چقدر

مامانم هم گفتند كه "مهتاب تو مطمئني كه پسر همين خونواده را ميخواهي؟؟ اونم اينقدر زياد؟"

 

واي چه حالي داشتم من...............

دلم ميخواست خرخره آرش را بجوم. آخه اين چه كاري بود؟؟؟ ساعت يازده بود كه زنگ زد روي موبايلم. موبايلم توي سالن بود. بابام به شوخي گفتن از اين دل و جرأتها داره كه يازده شب به دختر من زن بزنه ولي اينجا نيومد كه ما نخوريمش!!!

آب شدم.

به آرش گفتم كجا بودي؟ چرا نيومدي؟ يه خورده من‌من كرد و گفت ديدم من نباشم بهتره!!! هنوزم كه يادم ميفته جلز و ولزم در مياد. اون موقع هر چي پرسيدم و هر چي توجيه كرد و توضيح داد، نتونستم راضي بشم ولي الان قشنگ ميدونم كه آرش از ترس خانوادش با اونها نيومده بود. جرأت اينو نداشت كه جلوي خونوادش بگه اين اون دختريه كه من انتخاب كردم. جرأت نداشت كه بگه عاشق شده، كه بگه خودش انتخاب كرده و .... و همين ترسش مشكلات خيلي بزرگتري را براي من درست كرد.   

 

 

ادامه دارد.............

+ نوشته شده در  ساعت 14  توسط مهتاب  |